تنها


تو گشت و گذارای اینترنتی امشب
از وبلاگ دوستی عزیز
وارد یکی از پیوندها شدم
عکسی رو دیدم که خیلی زیبا بود
یه داستان قشنگ برام ترسیم شد که خیلی دوستش دارم

بچه ای سوار تابی بود و داشت با هر بار بالا و پایین شدن تاب
همینجوری آسمون رو نگاه می کرد
یه لحظه فکر کرد چرا آسمون اینجا این شکلیه
گرد وبیضی و برعکس.
مگه تو قصه ها نخونده بود
یه آسمون بزرگ و صاف وجود داره.
دوست داشت از کسی بپرسه
تا جواب این «چرا» ها رو بهش بده ،
ولی انگار خودش تک و تنها تو اونجا بود
یه لحظه به خودش اومد و گفت پس من چیکار کنم
از کی کمک بگیرم
یعنی خدایی که من رو خلق کرده به فکر من نبوده.
تو همون لحظه یدفعه
نور خورشید طوری رو صورتش افتاد که
همه ذهنش رو یدفعه به اون سو فرستاد
خورشید بهش گفت:
می دونی وقتی دستهای آدما میره بالا از آسمون
چند میلیون از شما میاد تو زمین
ولی وقتی دستهایی برای روز شدن من میاد بالا
فقط من و تنهایی و خورشید بودنم
میاد تو آسمون.
منم بهش گفتم به خاطر اینکه تو تکی و بی نظیر
و این همه خوبی رو تو یک جا داری
برای همین خدا تو رو همین یه دونه خلق کرده .
دیگه اون بچه چیزی نمی خواست
و شکر کرد از اینکه خدا اون رو به خاطر محبتش
برای آدما می فرسته
و اون رو از یاد نمی بره، هیچ وقت.

عکس رو از وبلاگ من و دیگری برداشتم

1 نظرات:

ناشناس گفت...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب

دوستدار شما حمیدرضا فرحی

ارسال یک نظر