بازیگر

وقتی به نمایش نامه های داخل سالن تئاتر / نگاه می کنی / می دونی چی جلب توجه می کنه:
بعضی وقتها خودت رو
تو یکی از اون نقش ها پیدا می کنی
یه موقع است نقش یه پرچمدار رو به عهده داری و کلی غرور/ که همه برات دست می زنند.
یه موقع هم یه اسپری دستت می دن / و باید گلهای باغچه رو سم زدایی کنی.
یه موقع هم هست که اصلاً چیزی نمی گی و چیزی نمی شنوی
با زبان اشاره و پانتومیم کارا و حرفهایی رد و بدل می شه / که با کلی کلمات قلمبه نمی تونی اون رو بگی.

بعضی وقت ها انقدر نمایش نامه جالب و هیجان انگیزه
که بزرگترین نمایشنامه نویس هم با هزاران هزار سلول خاکستری که خدا بهش داده
نمی تونه ادامه اون نمایشنامه رو اونجوری بنویسه.

می دونم که به بازی سرنوشت اعتقاد دارید
از صبح تا شب کلی تغییر و حادثه تو زندگی آدم رخ می ده.
یه موقع هست که با ته ذره امید داری سر می کنی؛ که انگار آخرین قطره مونده آب، تو آخرین چاه دنیاست.
یه موقع هم با یه دریای پهناور روبروی میشی که نمی دونی شروع اون از کجاست.

0 نظرات:

ارسال یک نظر