صدای آشنا

منتظر مسافرت به جایی دور بود
بار سفر را بسته بود
و منتظر اولین زنگ.
به او گفته شده بود برای مسابقات کامپیوتر
باید به فرانسه بروی.
زنگ تلفن به صدا درآمد
به او گفت باید برای ساعت 12
به فرودگاه بروی.
هر چه می توانست و می خواست را
دوباره در ذهنش مرور کرد.
همه چیز بود
ولی دید چیزی را کم دارد.
هر چقدر فکر کرد
جای خالی چیزی را حس می کرد
ولی نمی دانست، آن چیست؟
یکدفعه زنگ تلفن به صدا درآمد
صدای یک زن آشنا
پسرم برو به سلامت
دعای خیرم همیشه با توست
پسر کلی آرامش گرفت
و با شادی گوشی را گذاشت
و دیگر چیزی کم نداشت.
ناگهان تلنگری در ذهنش خورد
این صدای مادرم بود!
مادرم که چند سالی است
از این دنیا رفته است...

0 نظرات:

ارسال یک نظر