در جنگلی سبز و خرم
و در خانه ای چوبی بر روی صندلی «بهار خواب» نشسته ام.
وقتی که پنجره را باز می کنی
می بینی دریاچه ای با رنگ آبی و شفاف برقرار است
و بر روی آن چند پرنده که دمی بلند و بالهایی افراشته
و بدنشان پوشیده از رنگ آبی فیروزه ای است، نشسته اند.
وقتی که به آب دریاچه نگاه می کنی
از زلالی آب ابرهای آسمان پیداست
ماهی های درون آب
به جای باله های معمولی
دستان کوچکی دارند و
گویی مانند انسان ها شنا می کنند
گل های حول این دریاچه
به رنگ زرد و بنفش و آبی هستند
و آهنگ آرامش بخشی در حال پخش شدن است
که جلوه ای خاص به این بهشت کوچک می دهد.
کمی دورتر دروازه ای را می بینی
که گویی پایه های این دریاچه با بلورهایی افراشته شده
که پشت ستون ها را می توانی تماشا کنی
و حول این ستونها گویی گلهای پیچک سبز رنگی
این دروازه را تزئین کرده اند
انقدر این دروازه زیبا و روشن است
که از دور خودنمایی می کند.
می گویند هر کس که از این دوازه عبور کند
قلب و روحش ماندگار در این دنیا می شود.
دوست دارم هر کسی را می توانم به این سو روانه کنم
ولی بر روی دروازه با لوحی طلایی نوشته شده
هیچ دعوتنامه ای برای آمدن به کسی داده نمی شود.
هر کس می خواهد وارد این قلمرو شود
باید از دل بخواهد و از خدا.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر