¤ سلام ای ملک الموتô سلام خدا بر تو.
¤ به تو در ادامه «آمیر» می گویم عیبی ندارد.
ô خدا برای هر موجودی اسمی نهاده اسم من «عزرائیل» است ولی برای این مدت کم عیبی ندارد.
¤ چه شد که این شدی، ای بزرگوار.
ô نمی دانم داستان آفرینش را می دانی یا خیر.
¤ بله ولی از زبان شما می خواهم بدانم
ô من اولین فرشته ای بودم که به فرمان خدا به پدر بزرگوارتان «آدم» سجده کردم
¤ فقط به خاطر همین؟
ô نه تقدیر و تصمیم الهی نیز در بودن من به این شکل نقش مهمی داشت.
¤ دوست داری شغلت را
ô آره و نه
¤ چرا؟
ô چون های مختلفی است و فقط یکی نیست. فقط این را بگویم دوست ندارم جان مردمان گمراه را بگیرم.
¤ چرا مگر چطور است؟
ô چون شبیه آنها می شوم و وقتی خودی خودشان را می بینند از ترس حتی، یاد خدا را هم فراموش می کنند
¤ خاطره خوشی داشته ای از کارت
ô آری. بسیار.
¤ کی .
ô موقعی که به سراغ صالحان رفته ام
¤ چرا مگر چه فرقی داشت
ô به برخی وقتی که می رسیدم گلی در دستشان می دادم و با بو کردن آن گل آبی خوشبو، نزد خدایشان می رفتند و برخی بهتر از این.
¤ «آمیر» اگر بخواهی درباره زمین و مردم، به فرشته ها در آسمان چیزی بگویی، چه می گویی !
ô می گویم به خانه های فقیرانه ای رفتم و صفایی در آنجا بود که حد نداشت به خانه های بزرگانی رفتم که وجودشان پر از نور بود
به خانه اشراف زادگانی رفتم که همه چیزشان را می دادند برای لحظه ای و به دنیایی قدم گذاشتم پر از حرف ها و راز و رمز.
¤ «آمیر» تو هم آیا می میری!
ô بله همه چیز در روز قیامت تمام می شود
¤ پس جان تو را که می گیرد؟
ô بعد از گرفتن جان تمام موجودات و حتی فرشته ها خدا جان من را می گیرد
¤ تا حالا به اینکه خدا جانت را بگیرد فکر کرده ای ؟
ô خیلی زیاد. و می دانم اگر خدا جانم را بگیرد. این را می گویم: اگر جان سپردن، انقدر سخت بود هیچ گاه جان کسی را نمی گرفتم.
-یدفعه یه باد شدیدی وزید و صدای عجیبی اومد
¤ جناب «آمیر» این چه صدایی بود
ô احضار شده ام باید بروم.
¤ میشه این مصاحبه رو بعداً ادامه بدیم
ô اگر فرصتی بود، حتماً
¤ آخرین حرفتان برای دیگران
ô بشتابید به خوب بودن، نه خوبی ظاهری، خدا بر دل هایتان آگاه است. نگذارید روزی بیاید که حسرت گذشته ها را بخورید.
0 نظرات:
ارسال یک نظر