
هر وقت اسم فرشته مرگ،
ملک الموت به گوشم می خوره
نمی دونم چرا ناخودآگاه
یاد این کلمه می افتم «آمیر».
اون قدیما؛ هر وقت اسمش رو می شنیدم
ترس عجیبی داشتم
تمام موهای تنم سیخ می شد
و کلی می ترسیدم
الان هم همچین حسی هست
ولی نه انقدر.
خیلی وقته به چشم یه دوست
دارم بهش فکر می کنم.
دوستی که یه روزی بالاخره باید بینیش.
خیلی چیزا دربارش شنیدم
خیلی افسانه ای و اسطوره ای هست.
یه بار تو خواب؛
با تمام وجود حسش کردم.
«تا حالا حسش کردید»؛
انگار یکی از پشت می خواست پیراهنم رو بکشه
که یدفعه روحم کشیده شد بیرون.
تو صدم ثانیه
حس کردم روحم از بدنم اومده بیرون،
در حالی که جسمم رو که همونجوری ایستاده بود
نگاه می کردم
و داشتم همینجوری به عقب کشیده می شدم و
یواش یواش داشتم می رفتم بالاتر و بالاتر
خیلی حس غریبی بود
خیلی.
0 نظرات:
ارسال یک نظر