همه چی آبی بود و سفید.
انگار تو یه ماشینی نشسته بود
که با سرعت تمام؛
تموم خط کشی های سفید جاده رو پشت سر میذاشت.
یه دفعه یه حس عجیبی اومد تو وجودش
که از خود بیخود شد.
چشماش رو خوب وا کرد
دید رو تخت بیمارستان دراز کشیده.
یه نفر دیگه هم کنارش ایستاده بود
سلام کرد و گفت شما.
گفت همونی که
عمری دوست داره بشه بنده خدا.
† گفت: با من کاری دارید.
Žگفت : من دیگه کارم تموم شده
† گفت : حرف دیگه ای نداری.
Ž گفت: خدا بیامرزدت.
انگار تو یه ماشینی نشسته بود
که با سرعت تمام؛
تموم خط کشی های سفید جاده رو پشت سر میذاشت.
یه دفعه یه حس عجیبی اومد تو وجودش
که از خود بیخود شد.
چشماش رو خوب وا کرد
دید رو تخت بیمارستان دراز کشیده.
یه نفر دیگه هم کنارش ایستاده بود
سلام کرد و گفت شما.
گفت همونی که
عمری دوست داره بشه بنده خدا.
† گفت: با من کاری دارید.
Žگفت : من دیگه کارم تموم شده
† گفت : حرف دیگه ای نداری.
Ž گفت: خدا بیامرزدت.
0 نظرات:
ارسال یک نظر