هزار فرسنگ بالای ابرها

نگاهت که می کرد
از روی خجالت و احترام سرت رو مینداختی پایین.
خیلی خوب و با صفا بود و صدای گیرایی داشت.
بوی عطر مخصوصش تو اون محیط پخش بود
وقتی که صحبت می کرد،
جوری مشتاق می شدی بشینی پای ادامه حرفهاش
که حد نداشت.
انگار خدا داشت
دونه دونه حرفهای خودش رو
از زبون اون بنده خدا به تو می گفت.
وقتی یه نگاهی به اون می کردی
و یه نگاهی به خودت
می دیدی تو کجا و اون کجا.

0 نظرات:

ارسال یک نظر