خیلی

تو یه دنیای وارونه
گیر افتاده بود.
عمری به یه چیز فکر می کرد
می خواست بشه اون
ولی قسمت، یا تقدیر
اون رو تو همون کار ،
یه جور دیگه مشغول کرده بود.
تموم عزمش رو جزم کرده بود
اونی که میخواد رو بدست بیاره.
راه جلوش رو سخت میدید.
ولی انقدر امید داشت
که حتی اگر قله ای تا خود ابرها هم جلوش بود
می گفت می تونه و بالا میره.
خیلی دوست داشتنی هست
خیلی.

0 نظرات:

ارسال یک نظر