دل بزرگ

سر کلاس درس نشسته بود.
معلم از شاگردان پرسید
دوست دارید چه کاره شوید
هر کسی بلند شد چیزی گفت
یکی به خاطر پولدار بودن خانوادش
گفت: تاجر
یکی گفت: بازیگر، مهندس، دکتر و..
ولی یه شاگرد به خاطر شرایط بد زندگیش
بلند شد و مثل یه سرو ایستاد و
با صدای کوچیک و معصومش گفت:
من می خوام فقیر باشم.
همه دنش آموزان،
حتی معلم بهش خندیدن.
ولی چیزی گفت
که همه منقلب شدن.
گفت:
بابای من میگه؛
اگه درست باشی،
زور نگی،
دعوا نکنی،
خوب درس بخونی،
احترام داری
حتی با اینکه خیلی فقیر هستی.

0 نظرات:

ارسال یک نظر