باروت

روز بود
ولی انگار شب شده بود
نگاه ها و نظرها بوی باروت می دادند
هر نگاهی ، به دنبال یک کبریت
برای روشن شدن بود
فضا پر بود از سیاهی
رنگ مردگی حاصل تلاش دیگران
بیداد می کرد.
باد شدیدی می وزید
بادی که طوفان شده بود و به تنه درختان و شاخه ها می وزید
ولی همچنان حالت سکون بود و بی اعتنایی به باد.
سیاهی غوغا می کرد.
پرنده ها خاموش بودند
هیچ صدای دلنشینی از قناری بر فضا پخش نبود.
چشمانت را نیمه باز، باز می کردی.
تا خارهای پخش شده در فضا بر چشمانت، راه پیدا نکند.
مجبور به عقب نشینی بودی
باید کلاه را تو روی پیشانی می کشاندی
و سینه سپر شده را در پیراهن خود قایم می کردی.
باید حبس می کردی و انتظار ...

0 نظرات:

ارسال یک نظر