پرواز گل، به سمت خورشید

تو این چند روزه سیاهپوش بودم
به خاطر دوستی که خیلی نزدیک بود به من.
اولین دوست هم سن ما بود که جدا شد و رفت.
دنیای بودن و رفتن خیلی وقت ها با مزاج ما آدما، همچین جور نیست.
چند روز پیش که از سر کار میومدم به سمت خونه
هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ گوش می کردم
یکی از بچه ها اومد با اشاره گفت حمید فلانی مرد.
منم با شوخی و همین حرفا. یه لبخندی زدم و جدی نگرفتم
از دم خونه این بنده خدا که رد شدم دیدم یه حجله در خونشون گذاشتند و کلی آدم سیاهپوش
رو حجله وقتی عکس این بنده خدا رو دیدم
کل موهای تنم سیخ شد، جوری که 2-3 ساعت که اومدم خونه اصلا تو خودم نبودم
درگیر بودم با یه حس عجیب و غریبی به نام دوری.
شب قبل این قضیه خواب دیدم
با رفقا سوار پراید این بنده خدا هستیم داریم میریم جمشیدیه.
یدفعه وسط راه ما رو پیاده کرد گفت: دیگه نمی تونم باهاتون بیام
باید برم جایی.
من که از این خواب بیدار شدم هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم
خواب رو بی تعبیر و معنی گرفتم
تا فرداش این قضیه پیش اومد.
می دونم بازگشت همه به سوی خداست
می دونم خدا گلچین می کنه آدمای خوب رو
و می بره پیش خودش
می دونم آدمای صاف و بی ریا جاشون تو بهشته.
می دونم دلبستگی به چیزایی که دوسشون داری و می خوای ازشون جدا بشی سخته.
می خوام تو این چند صباح عمر، قدر دوستایی که به خاطر شرایط کاری کم بهشون سر می زدم
و همیشه اونا با کاراشون من رو شرمنده می کردند بیشتر بدونم
شاید دوست خوبم آمیر فرصتی برای دیدار با خیلی از دوستان رو به من یا به اونها نده.

کاش فرصتی بشه و قدر بدونم خیلی چیزایی که قدر دونستنی هستند و پر از خوبی...

0 نظرات:

ارسال یک نظر