تو یه خیابون بزرگ
پشت چراغ قرمز
یه نوجوون 16 ساله گل فروش رو
که برای اولین بار می خواد این کار رو شروع کنه
و انقدر پر رو نشده
که حتی روش نمیشه گل رو ببره کنار پنجره ماشینا
تا به راننده ها بفروشه.
تو دلش با اون بغض تنهایی و تشویش میگه: من کجا و این جا کجا...
از طرفی بعضی وقتا راننده ها نگاهش می کنند
و زیر لبی یه تیکه هم بهش می اندازند
اونم از شدت خجالت و ناراحتی
اونم از شدت خجالت و ناراحتی
چونش رو پایین میاره
و تو یقعه پیراهنش،
صورتش رو قایم می کنه
و سرش رو پایین می اندازه
و یواش یواش تو سیاهی یه کوچه محو می شه
انگار نبوده و نیست.
چه تلنگر سختیه
برای اونایی که می بینند
و می فهمند...
1 نظرات:
واقعا سخته ...
ارسال یک نظر