خورشید و ابر سیاه

ابر سیاه روزی به خورشید گفت می خواهم
قدرتم را به تو نشان دهم
خورشید با تمام توان خود گفت نمی توانی حتی برای لحظه ای
ابر تمام عزمش را جذم کرد تا خورشید را تیره و تار کند
حتی برای لحظه ای
ناگهان جلوی خورشید ابرهایی سیاه آمده اند
ابرهایی که قصد داشتند خورشید را خانه نشین کرده
و روز به روز بیشتر خودنمایی می کنند
همنشینی این چنینی خورشید و ابر را ندیده بودم
---------------------------
راستی تا دیر نشده از همه دوستان التماس دعا دارم
خیلی محتاجم مخصوصاً با این امتحان یه هفته ای که من رو تو خونه نگه داشته
و به مدت یه هفته قسمت شده که سر کار نرم .
محتاج دهای خیر شما برای زودتر خوب شدن هستم

1 نظرات:

یاسمین گفت...

سلام
از خدا می خوام که تو همه کارات کمکت کنه .
مرسی از شعر قشنگت از تبریکات
یه دنیا ممنون راستش این روزا خیلی داغونم چه تولد مزخرفی
منم دعا کن که بد جور محتاج دعام

ارسال یک نظر