مسافرم
مسافر لحظه های چیک چیک باران
بر روی پنجره سپید قد کشیده ی رو به آسمان.
تنهای تنها
می خواهم باران را حس کنم
می خواهم با حس یک گل تنهای بیشه زار بزرگ
که باران را تک و تنها حس می کند حس کنم
تا با این جنس بیشتر آشنا شوم
چه حس زیبایی دارد این باران
انگار بر تار و پود دلم ترانه «باز باران با ترانه »
سروده می شود
و گنجشکک اشی مشی
رهبر ارکستر زیبای این خلقت
ماورای زیبایی شده و با فرشته باران
همه فضای بیکران بودن ها را
پر از جنسی به شکل «آمدنی»می کند
چه جنس زیبایی و چه طراوت بیکرانی
انگار قطرات باران همه خوبی ها را
بر تمام تمامی ساکنین این کره خاکی می گستراند
خوبی که سیاهی را می برد و روشن می کند
هر دل مردگی را به هر واسطه ای.
چقدر شیرین و زیباست
حس کردن این مهر زیبای طبیعت
باران
همیشه همای سحری است
برای
دل های زنده
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
1 نظرات:
و من مسافرم ای بادهای هموار
مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید ...
ارسال یک نظر