دیر زمانیست؛که باد؛
از در خانه گذشت.
پنجره ؛
صبح
در ِ خانه ی ما
باز نشست.
رنگ دیوار؛
تمام رنگ هاست
و تمام زندگی؛
خوب و جهانگیر و فتوح.
این دلم
شادتر از
رنگ خداست.
گوشه ای از این نما و این نوا
یادگاری دارد
از نمای گل سرخ
گل سرخی که نتوانستم چید
با همین دستانم.
شاید این دل
گاه گاهی شاد است و
گاه پر از زیبایی.
شاید این پنجره ی زیبای عشق
به دلم ساز زند
شاید این خوبی ها
بر دلم باز زند.
ولی آن کوچه دیدار تو یار
بر دلم
چون چشمه آب روان
می جوشد.
همه صبح،
تو را می خوانم و
تو را خواهم خواند.
تا شفق؛
با آن، هوای آبی
زیر آن طاقچه و
زیر آن سقف بلند؛
ای گل سرخ
بگو: تو کجای جایی.
دل من...
تو را خواهم خواند.
تا شفق؛
با آن، هوای آبی
زیر آن طاقچه و
زیر آن سقف بلند؛
ای گل سرخ
بگو: تو کجای جایی.
دل من...
1 نظرات:
سلام ستاره شناس دوست خوب مسعود قلم شیرینت را می پسندم امیدوارم هنرت همیشه بوی سلامت را در هوای زندگی بپراکند ورنگ خدارا با خود به همراه داشته باشد.پاینده باشی
ارسال یک نظر