در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت؛
به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست.
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست.
1 نظرات:
همون ناشناسم
هموني كه به اسم ناشناس ميايي و سر ميزني و ميري
اين ردپاي آخرت رو خيلي دوست داشتم.
يه چيزي تو مخمه و اون اينكه چطور مي توني دوست داشته باشي وقتي هيچ اثري ازش نيست و هيچ نشوني نيست و هيچ چيزي نيست و اينهمه گذشته؟
دلنگرانيت تو اون خيابونا و اون روزا برام دوست داشتني بود، خيلي زياد.
يه چيز آرزومه، كه هجرت كني و روحت كه مي دونم خوبه، حتي يه آيه هم به دورويي فرصت طلبها نزديك نباشه
آدما دلن و دلن و دل ونه هيچ اضافي ديگه
خدا تو دل آدماس نه تو مسجدا و خيمه ها و قصه ها
خوب باش
و بهترين شو
ك
ارسال یک نظر