باز باران بوی دلبر می دهد
بوی تو از کوی ساغر می دهد
گر گذرگاهی و حائل، بین ماست
تا سحر پندار حق، همراه ماست
فاصله؛ عشق و سفر تا کهکشان
این چنین گوید این سر نهان:
باد آمد بوی تو بر کوی جانان زد و رفت
دل به کوی تو و دریا داد و رفت
-------
میگند برای داشتن چیزی باید بگذری
حتی از خودش حتی از هزار
باید بلد باشی ریاضت بکشی
چند روزی هست که تو هر فرصتی
این شعر عطار، جایگزین لحظه هام شده
و مرتب تو ذهنم تکرار میشه
چون قشنگه گفتم بزام به اشتراک:
عرش و عالم جز طلسمي بيش نيست
اوست پس اين جمله اسمي بيش نيست
درنگر، كاين عالم و آن عـالم اوست
نيست غير از او، وگرهست ، زاوست
ذره ذره در دو گـيتي فـهـم تـوسـت
هـر چـه را گـوي خـدا، آن وهم توست
عـقل در سـوداي او حيـران بـماند
جـان ز عـجز انـگشت در دندان بماند
هينمكن،چندين قياس،ايحقشناس
زآنـكه نـايد كـار بيچون در قـياس
0 نظرات:
ارسال یک نظر