نمی دانستم







نمی دانم و
دچار عداب وجدان شده ام .

غمی مرا
در میان خود قرار داده.

غمی که انگار مرا
در خواب زمستانی فرو برده است
و هر چه می کنم
از آن نمی توانم،
بیرون آیم .

باور کن نمی دانم
این بار شاید باید عزمی جدی تر
از تو دور می شوم.

ببخش و ببخشید
که کم بودم و زیاد خواستم.

1 نظرات:

افق گفت...

با همه زجری که می کشد عاشق
و جفایی که می بیند
دردی درونش را اسیر می کند
که نکند آزرده محبوب اش

ارسال یک نظر