آ

یه زمانی تو فکرم؛
حتی آب دریا نبود
و فکرایی داشتم آبی آبی
آسمونی تر از هر آب...
حالا که همه چی هست
هر خوشی که فکرش رو می کنم
هر زیبایی که تو ذهنم بود
خلاصه همه چی و هر چیز دوست داشتنی
یه کمبود تو دلم حس میشه که درگیرم کرده با هزار و یک رنگ
برده من رو تا اقیانوسی نا معلوم؛
( با اینکه اون چیزایی که تو تهران شاید یه آرزو بود برام)
ولی هنوز در به در دْری هستم که هیچ وقت جایی نمیزارمش
شاید اون موقعی بود که فکرمٰ ذهنم تمام وجودم
پر بود از یک <تا> و اونم خیلی بی همتا
ولی گفتم شاید دوری
یه حس رهایی بهم بده
ولی تیری که سیبلش دل باشه رو
وقتی یه ... برخورد می کنه
با هیچ اکسیر و هیچ معجون شفا بخشی نمی تونی
درستش کنی
با اینکه سوسوی صدای تکون خوردن سماور این دل
دیگه اینجا رها شده
با اینکه خیلی از شادی های مختلف و هزار و یک چیز هست
ولی هنوز همونم ....

0 نظرات:

ارسال یک نظر