ستاره ای نزدیک تر از نور خورشید به سیاره

چقدر بارون بهار شد
چقدر سبزه زمستون
---------------
شاید امسال عید من طور دیگه ای بود
بعضی وقت ها کوچکی خودم رو احساس می کنم
و چقدر خوشحالم که می تونم این احساس
رو بدون هیچ بزرگ بینی و هیچ اما و اگری بیان کنم
ولی نور را به بزرگی احساسم
نگاهم
جسمم
با چشم دل
دیدم.
آن نوری که
شد قلمم؛
و مرا سرشار کرد از حسی؛
حسی به نام عشق
چقدر بی همتا بود.
همیشه فکر می کردم
شاید غرورم رو نباید خرج می کردم
ولی شاد شادم
هیچگاه به عقب که بر می گردم
احساس ناراحتی نمی کنم
راهی در پیش گرفتم
و حرفی را زدم
و دلم و ذهنم و نگاهم را
هیچ گاه تغییر ندادم
و همان آدم دیروزم.
آدمی که درگیر شده با دنیایی دیگه
دنیایی از ندانستن ها
دنیایی از خوشی ها و سختی ها
و هزار و یک Enter جدید
در دلم
شاید به اندازه بزرگترین تیتر روزنامه روز
که شاید 100 باشد
و شاید به اندازه تمام کلماتی که
در این دنیایی یک ساله وطنی
که در آن حضور داشتم
هزار و یک حرف نقش بسته
و هزار و یک حرف با خدا
که فقط و فقط با دلی که یک رنگ بود
و حسی که پر از قطرات باران؛
و شاید احساسم چون بلور بر دلم ضربه می زد
این کلمات را دانه دانه بر دلم نقش می بستم
و با دلی شکسته آن را دنبال می کردم
--------
شاید نتوانم
معنی حیرت و شکر
را برای خودم معنی کنم
ولی شکرگزاری خدا را می کنم
و از خالق رنگ ها
برای یاد دادن آرامش
آرامشی که شد تمام لحظاتم
و صبری که مرا
از دنیای سراشیبی ها دور کرد
و
دور کرد از هر دیدگاه جدید
شکرگزاری می کنم

0 نظرات:

ارسال یک نظر