زندگی راهرویی باریک استراهروی خیال
زندگی راهرویی باریک استپر از رمز و خیال
پر از راز و نیاز
این چنین از رمز شیوای درون برخیزد
دور این پیچش وهم انگیز
گویی سر نهان پنهان است
سری از دالان پرپیچ خیال
با عبور از دروازه ی پر نور امید
که درونش هر نوای آشناست
باید آیی و گذاری تو کنار
ترس و بیم و آخه و هر غیر را
با نوشتن بر تن درخت پر نور امید
رازی از جلد زمان بر می کنی.
پس این تو و این دالان پرپیچ خیال
آتش دل
گر تو زائر باشی و زائر شناس....................... تو شنیده ای از زائران و اخلاص
زائران از کوی دلبر این چنین......................... روزی خود گیرند و باشند چنین
هر کدام از هر دیار و هر کجا........................ دست بسته آمدند سویت رضا(ع)
سو به کوی لیلی مشهدچنین باز آمدند...................... از تنور دل اینگونه آتش می دهند
آتش دل نور باشد در جهان ................................نور هم سوی تو آید ای جهان
چون که راهی نیست بهتر از زبان........................ این چنین راز دل گویند از نهان
بارش باران، از صورت روان............................. دست بر سینه این چنان
رو به سوی حرم تو به گفتمان............................. مرغ دل پر می کشد شاه جهان
شعر را اینگونه پایان می دهم............................... از زبان پیر هم مژده می دهم
تا که من بر کوی تو باز آمدم................................ بر دل مرده، جوانی می دمم
از جوانانی به هر شکل و لباس.............................. این چنین خیزد این کلام
این چنین خیزد اینگونه کلام.................................. یا رضا دستم گیر و جان امام
چون دعا کردی تو در این دو جهان.......................... هم شاهم همه مردم همه پهلوان
پیشکشی به آقا امام رضا (ع)سر خط
بال زدن برای پرنده ، خواندن پرنده، نفس کشیدن، پرواز کردن همه یه جور غریضه است که خدا به این موجود یاد داده و بهش عطا کرده و هر موجودی به هر نحوی از موهبات الهی برخوردا شده
ولی یه چیزایی هست که آدم باید سعادتش رو داشته باشه و از خدا بخواد که قسمتش کنه.
من سر سال تحویل از خدا خواستم اون چیزایی که تو قلبمه و اگر می دونی درسته بهم بده.
خدایا شکرت
ولی یه چیزایی هست که آدم باید سعادتش رو داشته باشه و از خدا بخواد که قسمتش کنه.
من سر سال تحویل از خدا خواستم اون چیزایی که تو قلبمه و اگر می دونی درسته بهم بده.
خدایا شکرت
به سوی عشق
امروز بعد از 2 سال یکی یه خبری به هم داد که کلی جوون شدمخدایش از این بهتر نمیشه.
خیلی آرزوش رو داشتم
قسمت نشده بود تو این 2 سال برم
تا همین حالا که فقط زمزمه رفتن بود چند نفر التماس دعا داشتند
قرار شد فرداشب از طریق قطار برم مشهد
نمی دونم امام رضا با این همه آدم خوب که میرند اونجا به حرف من گوش میده یا نه...
ولی این رو از ته دل به امام رضا میگم :
امام رضا همین که قبول کردی بیام پابوست ازت ممنونم.
خواستن
یه حسی اومد تو وجودم و یه سری کلمه قشنگ و ساخت
دیدم کلمه های قشنگی هستند با
کلی امید. دوست دارم این کلمات رو ببینید
من میخوام بهتر باشم
میخوام به خاطر تو بهتر باشم
به خاطر لحظات خوش
میشه یه کار برام بکنی
تو هم بهتر باش
به خاطر لحظات خوش
از خوشی خبر داری
از چی؟
اووون خوبه !
تو عمق وجودت به هش یه سر بزن.
بهش اینو بگو
فقط 10 دقیقه
نمایش خوبی داشته باشی.
به وجودت نگاه کن
تو وجودت حسش کن
10 دقیقه تموم شد!
داری میری؟
نه تا وقتی تو بگی.
موقع اذان
روزی شخصی نزد پیامبر آمد از ایشان پرسید بهترین وقت برای برآوردن جاجات کی است
پیامبر گفت موقع اذان
زمان امام صادق در مورد این جواب پیامبر از ایشان پرسیدند
ایشان گفتند : موقع اذان، ملائک خداوندبالهای خود را بر روی زمین می گشایند و هر چه رزق مردم می خواهند به ایشان می دهند.
راستی فکر کردی که یکبار یه فرشته از آسمون بیاد پایین پیشت و بهت بگه هرچی دوست داری بخواه
من از طرف خدا اومدم و هر چی تو بگی برآورده می کنم پس بخواه هر چه می خواهی.
به نظرت اون موقع آدم چی میگه.
میگی پولدار شم ، ماشین میخوام، خونه میخوام، سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری، جوانی، زیبایی و...
و اگر بهت بگه از همه اینا یکی که رو باید انتخاب کنی کدومشون رو انتخاب می کنی؟؟؟؟
پیامبر گفت موقع اذان
زمان امام صادق در مورد این جواب پیامبر از ایشان پرسیدند
ایشان گفتند : موقع اذان، ملائک خداوندبالهای خود را بر روی زمین می گشایند و هر چه رزق مردم می خواهند به ایشان می دهند.
راستی فکر کردی که یکبار یه فرشته از آسمون بیاد پایین پیشت و بهت بگه هرچی دوست داری بخواه
من از طرف خدا اومدم و هر چی تو بگی برآورده می کنم پس بخواه هر چه می خواهی.
به نظرت اون موقع آدم چی میگه.
میگی پولدار شم ، ماشین میخوام، خونه میخوام، سلامتی، خوشبختی و عاقبت به خیری، جوانی، زیبایی و...
و اگر بهت بگه از همه اینا یکی که رو باید انتخاب کنی کدومشون رو انتخاب می کنی؟؟؟؟
دل پاک
دم سال تحویل داخل مسجد مون حضرت ابوالفضل (ع)، مردم رو می بینی یه سری اومدند تو مسجد
شروع کردن نماز و نیایش کردن و از خدا میخواند امسال سال پربرکت و پر خیری داشته باشند.
جالبه وقتی می بینی مردم یه سری دارند دم در رو تبرک می کنند و پارچه ای دارند و به صورتشون میکشند
یه سری هم دارند دخیل می بندند، ازشون می پرسی چرا؟ میگند حتما نباید بریم کربلا که آقا رو ببینیم. کربلا همینجاست باید دلت رو پاک کنی و چشمات رو خوب باز کنی.
خدایش بعضی وقتها آدم به این مردمی که اینجوری میاند و میرند و اینجوری فکر می کنند قبطه میخوره.
شروع کردن نماز و نیایش کردن و از خدا میخواند امسال سال پربرکت و پر خیری داشته باشند.
جالبه وقتی می بینی مردم یه سری دارند دم در رو تبرک می کنند و پارچه ای دارند و به صورتشون میکشند
یه سری هم دارند دخیل می بندند، ازشون می پرسی چرا؟ میگند حتما نباید بریم کربلا که آقا رو ببینیم. کربلا همینجاست باید دلت رو پاک کنی و چشمات رو خوب باز کنی.
خدایش بعضی وقتها آدم به این مردمی که اینجوری میاند و میرند و اینجوری فکر می کنند قبطه میخوره.
ساده بیا
ساده بیا
دست منو بگیرو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی .پای همه سادگیات بمونی.
خسته نشو اگه تموم راهم
پیش تو و سادگیات بسته شن
طاقت بیار اگه همه آدما... از این که پا به پات بیاند خسته شند
آخر خط جاده های خسته
بگو چقدر راه نرفته مونده
پشت دلت وقتی به خون نشسته
چند تا ترانه است که کسی نخونده
دووم بیار خسته نشو از سفر
تنهایتم بزار رو دوشت ببر
ترانه باش
اون ور آخر خط
اون ور آخر خط
به نقطه میرسی
بیا سرخط
صاحب دل
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای خستم به راحت بشینه
برای دل من
واسه چشم خستم
منی که غرور و تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی کم آورد
برای دل من.... واسه جسم خستم ....منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من برعکس کار زمونه..... یکی نیست که قدر این دلم رو بدونه
گناهی ندارم..... ولی قسمت اینه..... که چشمای خستم..... به پای تو بشینه
هنوزم زمستون به یاد تو بهاره....... تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره.... سکوتم به جز تو صدایی ندارم
نگاه ابری
دیدی چه حسی هست وقتی که چشمات رو باز می کنی و می بینی خدا کنارت هست
همیشه این حس رو داری که یه نفر مثل خدا، عاشقانه کنارت هست.
یه لحظه فکر می کنی به این قضیه ناخواسته چشمات ابری میشه.
و جای تشکر از ته دل با این اشکات به خدا میگی دوستت دارم.
دل کنده بودم از هم زبونیت
پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
اگر همزبون نبودم
اگر مهربون نبودم
چه کنم که این دل شکست رو
اگر سرد و مرده بودم
اگر پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو
همیشه این حس رو داری که یه نفر مثل خدا، عاشقانه کنارت هست.
یه لحظه فکر می کنی به این قضیه ناخواسته چشمات ابری میشه.
و جای تشکر از ته دل با این اشکات به خدا میگی دوستت دارم.
دل کنده بودم از هم زبونیت
پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
اگر همزبون نبودم
اگر مهربون نبودم
چه کنم که این دل شکست رو
اگر سرد و مرده بودم
اگر پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو
ناآشنای آشنا
امروز برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجدنماز عشا رو هم چون دیر رسیدم، فرادا خوندم.
خادم مسجد اومد چند تا برقا رو خاموش کرد. تقریباً سه نفر تو مسجد بودیم من
تقریباً وسط مسجد بودم و نماز عشا م رو که تموم کردم رفتم تو سجده .
یه لحظه زیر لب گفتم خدایا چرا؟ «اصلا هم بلد نگفتم»
یدفعه یه پیرمرد رو دیدم که من تو این چند ساله که تو این مسجد هستم رو ندیده بودم
یه پیرمردی که ریش و محاسن بلندی داشت مثل درویشها مثل این عکسی که بغل هست یه کلاه سبز داشت و یه انگشتر زرد رنگ شرف شمس داشت و یه انگشتر در نجف. خیلی صدای نرم و روح لطیفی داشت اصلا انقدر با آرامش و قشنگ صحبت می کرد که من اصلا بعد از چند لحظه فکر کردم این بنده خدا رو چند وقته می شناسم.
بعد این بنده خدا یه چیزایی رو گفت که اصلا من به هیچ کس نگفته بودم خیلی برام جالب بود
«مثلا دیشب بابام به مادرم اینا گفت کاش قسمت می شد بریم مرقد امام رضا(ع). آخه همه دارند به اتفاق هم میرند شمال . داداشم و خانومش و همه دیگه من موندم خونه . بابام هم با اونا میره
دقیقا بابام که گفت مشهد دیدم دلش شکت و اشک ریخت .
صبح که پا شد با گریه می گفت از دیشب سه بار از خواب پریدم. دیدم یکی دستم رو گرفته و من رو برده تو مرقد امام رضا و اونجا رو زیارت کردم یه بار هم نه هر بار که می خوابیدم میدیدم تو مشهدم».
این بنده خدا دقیقا خواب بابام رو گفت و گفت که دل شکسته ای و قضیه ای رو باز کرد که من به غیر از یه بنده خدایی به هیچ کسی نگفته بودم
حتی از خرید ماشینی که میخوام بعدا بخرم بهم گفت.
به هم چند تا جمله باحال گفت که خیلی قشنگند خیلی خوبه حتما ببینید
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای گفت یا باد است یاخاک است یا افسانه ای
خدا گر ببندد زحکمت دری گشاید ز رحمت در دیگری
گفت مطمئن باش اگر نیتت درسته خدا چیزی که میخوای بهت میده یا اگر اون نشه چیزی رو بهت میده که لیاقتش رو داشته باشی
اصلا تو حال خودم نبودم یک کم ناراحت بودم و هر چی این بنده خدا می گفت من گوش می کردم.
یعد این بنده خدا شروع کرد نمازخوندن گفت 2 رکعت برای تو می خونم چون دوست دارم
به شرط اینکه تو دو تا دو رکعت بخونی برای من.
من هم همینکار کردم وقتی رکعت اول رو تموم کردم دیدم اون بنده خدا نبود
نفهمیدم اون بنده خدا آخر کی بود، ولی خدا هر جا هست سلامت نگهش داره خیی حرفای قشنگی زد.
خدای یوزارسیو
سلام نمیدونم ان چه حسی هست که آدم بعد از دیدن فیلم حضرت یوسف بهش دست می ده.
میدونی یوزارسیو چرا انقدر عزیزه. به خاطر اینکه تمام عمر فقط یه کی رو می بینه و اون خدای یگانه است
و خدا هم تو اون موقعی که دل یوزارسیو شکسته میگه . بیا من آغوشم برات بازه هر چی میخوای بگو تا اجابت کنم. تو یه عمر برای من بودی . حالا یه گوشه ای از محبت من رو ببین.
میدونی کجای فیلم یوزارسیو قشنگه : اونجایی که یوزارسی میگه من از خودم هیچی نمیگم و هر چه می گویم سخن خداست که بر زبان من است.
پس
رب الشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی
هیچی مثل یه رنگی، یه دستی
نمیدونم چقدر به رنگایی که تو دنیای دو و برمون کار شده نگاه کردید
مثلا نگاه کنید دریا با اون همه عظمتش آبی خالص هست پرنده هایی که روش میشینند عمدتاً سفید یا ته رنگهایی به سفید دارند خیلی جالبه ببینید حتی از این ترکیب رنگی هم تو خود دریا نگاه کنید حیواناتی که تو خود دریا هستند هم این رنگایی رو دارند که وقتی بهشون نگاه می کنی هیچ رنگ مردگی و رنگ الکی توشون نمی بینید.
حتی خورشید رو نگاه کنید که وقتی تو آسمونه رنگ زرد و روشن خودش رو حفظ کرده.
خیلی قشنگه ترکیب رنگای گرم کنار هم واقعاً قشنگه و چشم نوازه.
این یکی از صدها معجزه خداوند که ماها اگه چشامون قشنگ باز کنیم می بینیم.
داشتم می گفتم من یه رنگی رو خیلی دوست دارم.
تو طبیعت دریا همیشه آبی بوده
خورشید همیشه زرد بوده
درختا همیشه سبز بودند
زندگی همیشه سبز
چقد خوبه آدم اصالت داشته باشه نه که همیشه یه رنگ باشه ولی رنگی رو استفاده کنه که وقتی
از دور میاد میگه فلانی داره میاد من که خوشم میاد از این قضیه.
همیشه یه رنگ باشید.
مثلا نگاه کنید دریا با اون همه عظمتش آبی خالص هست پرنده هایی که روش میشینند عمدتاً سفید یا ته رنگهایی به سفید دارند خیلی جالبه ببینید حتی از این ترکیب رنگی هم تو خود دریا نگاه کنید حیواناتی که تو خود دریا هستند هم این رنگایی رو دارند که وقتی بهشون نگاه می کنی هیچ رنگ مردگی و رنگ الکی توشون نمی بینید.
حتی خورشید رو نگاه کنید که وقتی تو آسمونه رنگ زرد و روشن خودش رو حفظ کرده.
خیلی قشنگه ترکیب رنگای گرم کنار هم واقعاً قشنگه و چشم نوازه.
این یکی از صدها معجزه خداوند که ماها اگه چشامون قشنگ باز کنیم می بینیم.
داشتم می گفتم من یه رنگی رو خیلی دوست دارم.
تو طبیعت دریا همیشه آبی بوده
خورشید همیشه زرد بوده
درختا همیشه سبز بودند
زندگی همیشه سبز
چقد خوبه آدم اصالت داشته باشه نه که همیشه یه رنگ باشه ولی رنگی رو استفاده کنه که وقتی
از دور میاد میگه فلانی داره میاد من که خوشم میاد از این قضیه.
همیشه یه رنگ باشید.
وقت سال تحویل
دیدی وقتی میخواد سال تحویل بشه بزرگترا، اهل فامیل و خانواده برادر و خواهر و خلاصه همه جمعند.
هیچ میدونی، چیه این جمع شدن قشنگه .
قشنگیش اینه که می فهمی تو این دنیا هنوز آدمایی هستند که دوست دارند و دوسشون داری.
البته تو پرانتز این رو بگم که مردم یزد بیشترشون تو این برنامه هستند حالا هر کدومشون به یه نوعی.
من چند سال پیش که عید رو رفته بودم یزد. دقیقا یادمه حدود 50نفر تو اتاق بودند که اگر نگاه میکردی کل عمو و امه ها و دایی ها و بچه هاشون و بابا بزرگ و مامان بزرگ بودند خیلی برام جالب بود و بعدش تو این 13 روز یه جورایی برنامه ریزی می کردند که تو خونه همشون چه برای دید و بازدید چه برای ناهار و شام می رفتی.
من از بهترین خونه ای که خوشم میومد خونه عموم بود یه بادگیر داشت بالای پشت بومشون که وقتی تو اتاق دقیق زیر این بادگیر نشسته بودی وسط تابستون یه باد خنکی بهت میزد که یخ می کردی.
تو این چند ساله میخوام اگر خدا بخواد یه زمین تو اونجا دارم برم یه خونه درست کنم فقط تو بافت قدیمی و معماری اصیل. انقدر که دوست دارم وسط حیاتش درختای خرما رو یه جوری دور حوض آبی رنگ بچینم و
درختاری انار و گوشه حیات درست کنم یه سایبون هم زیر این درختای خرما بزرام وای چه بافتی.
از اون ور هم میخوام تو خونه رو پر کنم از نمای معماری قدیمی از اون رنگ قشنگ خشت و گل.
اون ستونها و کرسی های قدیمی و اصیل. اون اتاقای تو در تو و خوشکل که همیشه سماور کنارش بود و کلی خاطرات.
خلاصه همیشه دوست دارم اصالتم رو حفظ کنم.
هیچ میدونی، چیه این جمع شدن قشنگه .
قشنگیش اینه که می فهمی تو این دنیا هنوز آدمایی هستند که دوست دارند و دوسشون داری.
البته تو پرانتز این رو بگم که مردم یزد بیشترشون تو این برنامه هستند حالا هر کدومشون به یه نوعی.
من چند سال پیش که عید رو رفته بودم یزد. دقیقا یادمه حدود 50نفر تو اتاق بودند که اگر نگاه میکردی کل عمو و امه ها و دایی ها و بچه هاشون و بابا بزرگ و مامان بزرگ بودند خیلی برام جالب بود و بعدش تو این 13 روز یه جورایی برنامه ریزی می کردند که تو خونه همشون چه برای دید و بازدید چه برای ناهار و شام می رفتی.
من از بهترین خونه ای که خوشم میومد خونه عموم بود یه بادگیر داشت بالای پشت بومشون که وقتی تو اتاق دقیق زیر این بادگیر نشسته بودی وسط تابستون یه باد خنکی بهت میزد که یخ می کردی.
تو این چند ساله میخوام اگر خدا بخواد یه زمین تو اونجا دارم برم یه خونه درست کنم فقط تو بافت قدیمی و معماری اصیل. انقدر که دوست دارم وسط حیاتش درختای خرما رو یه جوری دور حوض آبی رنگ بچینم و
درختاری انار و گوشه حیات درست کنم یه سایبون هم زیر این درختای خرما بزرام وای چه بافتی.
از اون ور هم میخوام تو خونه رو پر کنم از نمای معماری قدیمی از اون رنگ قشنگ خشت و گل.
اون ستونها و کرسی های قدیمی و اصیل. اون اتاقای تو در تو و خوشکل که همیشه سماور کنارش بود و کلی خاطرات.
خلاصه همیشه دوست دارم اصالتم رو حفظ کنم.
سفره هفت سین

الان دارم میرم بیرون میخوام یه چیز رو اگه نتونستم تا فردا به دوستایی که تو این وبلاگ میاند بگم
همتون رو دوست دارم و آرزوی سلامتی براتون می کنم
از خدا میخوام بهترین عیدی برای شما. همونی باشه که تو قلبتون می خواستید باشه و اون چیزی که به صلاحتون.
میرم و بر میگردم وقت شد یه طرح برای عید هم میزنم
باشه که ان شاا... خوشتون بیاد.
رویای شگفت انگیز
سلام
واقعا زندگی جالبه. یه موقع است فکر می کنی داره به آخر میرسه همه چیز ولی یدفعه یه در دیگه جلوت باز میشه
خدا هیچ وقت بندش رو تنها نمیزاره .
اصلا همین وبلاگ .
استارتش رو به خاطر یه چیز دیگه زدم ولی الان دارم یه کار دیگه می کنم.
خدایا شکرت
دوست دارمت به خاطر آرامشی که به من دادی.
به خاطر خانواده و دوستایی که به من دادی.
من امروز رو خیلی خوب شاید شروع نکردم ولی تصمیم دارم خوب تموم کنم.
الان محمد زنگ زده به من میگه حمید بیا بریم بیرون بچرخیم
میگم محمد من الان دارم یه کار ردیف انجام میدم
میگه چیه داری طرح میزنی. میگم نه
میگه پس چی... میگم من دارم خونه رو می شورم به هم میخنده
میگم چیه میخوای بگی اینکار و نکردی. میگه نه میگم راست میگی میگه نه ...میگم پس چی؟
محمد دانشجوی ترم آخر زبان انگلیسی تو قم هست میگه هنوز از قم نیومده بودم مادرم برام دستمال سر حاضر کرد
زیر پوش پوشیدم تا همین الان داشتم کار می کردم که تموم شد
منم بهش گفان خسته نباشید حسابی ما مردا رو رو سفید کردی.
خلاصه میخوام اگه وقت بشه و خدا بخواد کار وبلاگ نویسی رو ادامه بدم .
واقعا زندگی جالبه. یه موقع است فکر می کنی داره به آخر میرسه همه چیز ولی یدفعه یه در دیگه جلوت باز میشه
خدا هیچ وقت بندش رو تنها نمیزاره .
اصلا همین وبلاگ .
استارتش رو به خاطر یه چیز دیگه زدم ولی الان دارم یه کار دیگه می کنم.
خدایا شکرت
دوست دارمت به خاطر آرامشی که به من دادی.
به خاطر خانواده و دوستایی که به من دادی.
من امروز رو خیلی خوب شاید شروع نکردم ولی تصمیم دارم خوب تموم کنم.
الان محمد زنگ زده به من میگه حمید بیا بریم بیرون بچرخیم
میگم محمد من الان دارم یه کار ردیف انجام میدم
میگه چیه داری طرح میزنی. میگم نه
میگه پس چی... میگم من دارم خونه رو می شورم به هم میخنده
میگم چیه میخوای بگی اینکار و نکردی. میگه نه میگم راست میگی میگه نه ...میگم پس چی؟
محمد دانشجوی ترم آخر زبان انگلیسی تو قم هست میگه هنوز از قم نیومده بودم مادرم برام دستمال سر حاضر کرد
زیر پوش پوشیدم تا همین الان داشتم کار می کردم که تموم شد
منم بهش گفان خسته نباشید حسابی ما مردا رو رو سفید کردی.
خلاصه میخوام اگه وقت بشه و خدا بخواد کار وبلاگ نویسی رو ادامه بدم .
شیرین ترین لحظات


به کیوان گفتم دوربینت رو بیار و چند تا عکس از بچه ها بگیر تا یه یادگاری از بچه ها داشته باشیم . دستش درد نکنه چه عکسایی رو هم گرفت کلی خاطره شد.
برای من یکی که اینجوری بود.
این فقط یه عکس نیست عکسی از آدمایی هست که هر کدوم برای خودشون
دنیای زیبا دارند و وظیفشون هم آشنا کردن مردم از حال و احوال روزگار و ایران زمین است
هر جا که هستید همیشه پایدار و خوشحال و رندگیتون همیشه شیرین.
اشتراک در:
پستها (Atom)

