زیبای ناپیدا
به زیباترین زیبایی برگ ها می نگارم سر سبزی را
از نگاه دریا تا نگاه کوهستان های سر سبز و
نگاهی به سرخی زمین و سرسبزی دل های مردم دارالعباده.
چه سرخ و سبز و زرد است پر طاووس نشانی به شکل چالوس
و چه سطح دواری است تا به آسمان؛
رنگین کمان زیبایی های این شهر.
از نگاه دریا تا نگاه کوهستان های سر سبز و
نگاهی به سرخی زمین و سرسبزی دل های مردم دارالعباده.
چه سرخ و سبز و زرد است پر طاووس نشانی به شکل چالوس
و چه سطح دواری است تا به آسمان؛
رنگین کمان زیبایی های این شهر.
کهکشان پروانه ها
عکس یک سحابی به شکل پروانه
كه توسط تلسکوپ هابل گرفته شده
دما تقریبی سطح این سحابی 250 هزار درجه است.
دما تقریبی سطح این سحابی 250 هزار درجه است.
ستاره مرکزی این سحابی ابری به طور استثنایی داغ است.
به طوری که در نور ماوراي بنفش و با صرف نظر از توده اطراف آن می درخشد.
شبنم
زنگ دیدار آخرین شبنم بود
انگار صدای مهتاب امشب می خواست خداحافظی کند
با سپیده
رنگ فیروزه ای مهتاب بر اتاق تنهایی شبنم نشسته بود
انگار تخت خواب که جنسش از چوبی که ذراتش همه از آب بود
مانند ستاره ای روشن و خاموش می شد
و نگاهی خاص را با این لحظه عروج مدور می ساخت
همه چیز به رنگ خیال بود
حتی موج های باد صبحگاهی که یکدفعه به
تن شبنم می خورد و لرزه ای کوچک بر این شفافیت بی انتها می نکاشت
هم منتظر چیزی بود
انتظار ...
انگار صدای مهتاب امشب می خواست خداحافظی کند
با سپیده
رنگ فیروزه ای مهتاب بر اتاق تنهایی شبنم نشسته بود
انگار تخت خواب که جنسش از چوبی که ذراتش همه از آب بود
مانند ستاره ای روشن و خاموش می شد
و نگاهی خاص را با این لحظه عروج مدور می ساخت
همه چیز به رنگ خیال بود
حتی موج های باد صبحگاهی که یکدفعه به
تن شبنم می خورد و لرزه ای کوچک بر این شفافیت بی انتها می نکاشت
هم منتظر چیزی بود
انتظار ...
7 رخ عالم

مي رسد آواي تاريخم به گوش
.............................كه اي مدبر جامه ي عبرت بپوش
روزگاري آفتابي بوده ايم
.............................هر سوالي را جوابي بوده ايم
گرچه اكنون خسته و افسرده ايم
.............................روزگاري عرش را پيموده ايم
هر كه جانش حله ي تحقيق يافت
.............................هفت گوهر را به هفت اقليم يافت
ما شنيديم و خودي آراستيم
.............................از پي اين آرزو برخاستيم
جستجو كرديم هفت اقليم را
.............................عشقمان مي داد اين تعليم را
عشق را در جان خود پرورده ايم
.............................هفت گوهر ارمغان آورده ايم
هفت جام از هفت ساقي هفت دست
.............................تا رويم از نو به ميدان مست مست
باده اي رنگين كه حيرت آورد
.............................باده اي كه از نو به غيرت آورد
اين شراب كهنه را از نو بنوش
.............................چشمه اي شو از درون خود بجوش
سرنوشت را باید....
یادم اومد یه روز
هیمنجوری تو سرچای بی بهونه با با بهونه
به یه وبلاگی سر زدم
که بالاش آسمون بود
و پایینش بهار
رنگ لاجوردی آسمون که تو همه جاش نشسته بود
و انقدر قشنگ و ساده بود که دلم رو بدجور گرفت
گفتم با این همه قشنگی مختلف و مدل های مختلف و تنوعی که
این دنیای پر از رمز و راز تار عنکبوت داده
فقط و فقط همین.
با اینکه هر روز شاید یه طرحی داشتم و
یه حرکت
ولی
چون محو تو اون سادگی بودم
تغییر ندادم و نگهش داشتم
---------
بگذریم مبارک باشه
-------
امروز خیلی خوشحالم
به خاطر چیزای مختلف
و از جمله قبولی تو دانشگاه.
باید کوله باری از داشته های سرزمین خاک رو
به سرزمین دار و درخت و سرسبزی(چالوس) ببریم
و مدتی هم مسافر این شهر باشیم
حالا ببینیم چی میشه و این سرنوشت جالب کجا می کشونه آدم رو..
هیمنجوری تو سرچای بی بهونه با با بهونه
به یه وبلاگی سر زدم
که بالاش آسمون بود
و پایینش بهار
رنگ لاجوردی آسمون که تو همه جاش نشسته بود
و انقدر قشنگ و ساده بود که دلم رو بدجور گرفت
گفتم با این همه قشنگی مختلف و مدل های مختلف و تنوعی که
این دنیای پر از رمز و راز تار عنکبوت داده
فقط و فقط همین.
با اینکه هر روز شاید یه طرحی داشتم و
یه حرکت
ولی
چون محو تو اون سادگی بودم
تغییر ندادم و نگهش داشتم
---------
بگذریم مبارک باشه
-------
امروز خیلی خوشحالم
به خاطر چیزای مختلف
و از جمله قبولی تو دانشگاه.
باید کوله باری از داشته های سرزمین خاک رو
به سرزمین دار و درخت و سرسبزی(چالوس) ببریم
و مدتی هم مسافر این شهر باشیم
حالا ببینیم چی میشه و این سرنوشت جالب کجا می کشونه آدم رو..
کلمات زیبا
دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی کم باشند وبر گزیدهامروز فکر کن فردا بنویس
افکار بزرگ از دل بر می اید
قبل از نوشتن باید نحوه ی فکر کردن را اموخت
هرکس انچنان زندگی میکند که می اندیشد
دنیای بی دوست ، وحشت سرایی بیش نیست
اگر در راهی قدم گذاشتی، دوستی دست و پا کن
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
هیچ نقشی پنهان تر و موثر تر از نقش معلم نیست
وقتی خوش حالی ات را با دیگران تقسیم کنی خوش حالی تو دو برابر می شود
فقیر ولی راضی! خود به اندازه ی کافی ثروتی است
همواره ببین علم را از که می اموزی چرا می اموزی وچقدر جان را با ان می افروزی
اری ، اری، تا شقایق است زندگی باید کرد
ای بلبل خوش نوا فغان کن عید است نوای عاشقان کن
کو تاه ترین راه بین دو دوست یک لبخند است
ارزش مند ترین چیز در دنیا لبخند است و به وجود اوردن ان بسیار ساده است
میم ها ر
سکوتت را می نگارم با کلمات؛
به دریای زیبای نور
دریایی که آب های آن
آب مروارید رنگ طلایی است
که به آسمان دائم در حال پرواز هستند
صدایت می کنم
و صدا را با کلمات« میم» و «ها» و «ر»
برایت دوباره تجسم می کنم
نمی دانم هستی یا نه
یا مسافر شدی و رفته ای
ولی برایت صادقانه؛
صادقانه تر از صدای رهگذری در این مسیر زیبای محسور کننده می خوانم
و با اینکه دورم از دنیای زیبای پررنگ و نور و قاصدک هایی که بر روی لنزت نشسته
با اینکه می دانی نمی توانم حقیقت را فراموش کنم...
در این دنیای هزارتو باز هم برایت می خوانم
به دریای زیبای نور
دریایی که آب های آن
آب مروارید رنگ طلایی است
که به آسمان دائم در حال پرواز هستند
صدایت می کنم
و صدا را با کلمات« میم» و «ها» و «ر»
برایت دوباره تجسم می کنم
نمی دانم هستی یا نه
یا مسافر شدی و رفته ای
ولی برایت صادقانه؛
صادقانه تر از صدای رهگذری در این مسیر زیبای محسور کننده می خوانم
و با اینکه دورم از دنیای زیبای پررنگ و نور و قاصدک هایی که بر روی لنزت نشسته
با اینکه می دانی نمی توانم حقیقت را فراموش کنم...
در این دنیای هزارتو باز هم برایت می خوانم
Everyone is God

قسم به جان خوشبخت ترین آدم دنیا
خوبیم و خوشبخت
و داراییمان می ارزد به تمام خوشی های دیگران
برای شاد بودن
شاید
باید
یک دل سیر داشت از همه چیز.
و باید
باشد
جیب، پر پول تر از همه اغنیا
ولی
دلی
که شاد است فقط و فقط نباید داشته باشد همه این چیزها را
چون
خون
انسان برای تلاش زاده شده و برای نداشتن ها و داشتن ها یا
بودن ها
و نبودن ها
و برای چیزهایی که
هست و نیست
و چیزهایی که باید به دیگران بدهیم از وجودمان؛
باید شاد باشیم
باید شادی کنیم
گر چه زمانه شادی نگری نیست
گر چه گیر کردیم در دنیایی که سنگلاخهایی دارد و
باید باشی اسوه صبر
اسوه دنیایی از هزار و یک رنگ
هر روزش یک دنیا تغییر
و هر باغش بهاری
چشمان بینایی باید داشت
چشمانی که نباید در زیبایی های دنیا و مسکرات، آن را باز کرد
زیبایی دنیا را
نه در شعار که این دل، دل اهورایی است پیدا کرد
خوبی های جهان
در صحبت های دیگران نیست
ولی تمام خوشبختی های آدم
در داشتن بزرگ است
خدایی که گرچه ما را در زمین قرا داده
و ما زمینی ها فکر می کنیم او در عرش است و
بالاترین نقطه لامکان.
ولی انسان عجیب
خدا را از تخت کبرایایش به زمین کشیده
و او را به هر طرف می کشاند
وخدا نیز جواب می دهد
وستاره های خوشبختی را در میان
عزیزانش روشن کرده
دلت را روشن کن،
گر چه زیبانیست؛
دنیای زیبایی های دیدن.
ولی دلت را روشن کن
تا ببینی که خداوند
زمین این چنینی را
چه زیبا و روشن و چه سرسبز و برقرار پهن کرده
خدایا خوشبختیم به داشتنت
نه خوشبختم به داشته های.....
مثل مورچه اي...
نمي دانم
اين ماه
از جان من چه مي خواهد
هر شب، مرا
به خيابان ها مي كشاند و
آواره مي كند
مرا مي كشاند كنار دريا
كنار دلهره و تاريكي
كنار تنهايي شهر
و ساز دهني به دستم مي دهد
هر شب گم مي شوم
در شب
مثل مورچه اي در جنگل.
اين ماه
از جان من چه مي خواهد
هر شب، مرا
به خيابان ها مي كشاند و
آواره مي كند
مرا مي كشاند كنار دريا
كنار دلهره و تاريكي
كنار تنهايي شهر
و ساز دهني به دستم مي دهد
هر شب گم مي شوم
در شب
مثل مورچه اي در جنگل.
نامه ای برای غیر از یک دوست
شنیدم و خواندم که در ماهی هستی به غیر از مهر و آبان...
سکوت می کنی و صداقتت را به رخ دیگران می کشی
دائم شکوه می کنی و خود را بزرگ می بینی
همه را زیر پا قرار دادی
و فکر می کنی
دنیایی به این بزرگی باید محصور باشد در امواج نگاه تو
دائم شکوه می کنی و خود را بزرگ می بینی
همه را زیر پا قرار دادی
و فکر می کنی
دنیایی به این بزرگی باید محصور باشد در امواج نگاه تو
-------------------------------------------
نمی دونم صداقت اینجوریه یا من رنگش رو نشناختم.
یادم میاد یه روزی یکی از رفیقام که خیلی با هم جوریم
و بعضی وقتا یه سری حرفا به هم می زنیم
یه چیزی به من گفت خیلی برام جالب بود
این رفیقم به قول خودش یک کم امروزی هست
و تریپش و موهاش و همه چیزش خیلی فرق داره با دیگران
(کاری به درستی و غلطی این قضیه ندارم)
ولی می گفت یه سری رفتم نظام وظیفه موهام دادم پایین و
مثل بچه های مؤدب رفتم داخل
کارم که تموم شد اومدم بیرون
2 نفر بیرون بایستادند و گفتند:
نمی دونم صداقت اینجوریه یا من رنگش رو نشناختم.
یادم میاد یه روزی یکی از رفیقام که خیلی با هم جوریم
و بعضی وقتا یه سری حرفا به هم می زنیم
یه چیزی به من گفت خیلی برام جالب بود
این رفیقم به قول خودش یک کم امروزی هست
و تریپش و موهاش و همه چیزش خیلی فرق داره با دیگران
(کاری به درستی و غلطی این قضیه ندارم)
ولی می گفت یه سری رفتم نظام وظیفه موهام دادم پایین و
مثل بچه های مؤدب رفتم داخل
کارم که تموم شد اومدم بیرون
2 نفر بیرون بایستادند و گفتند:
اَه این چیه دیگه .
به قیافه دوستم گفته بودند این چیه دیگه!
گفت تو ذهنم گفتم :
من که تو هیچ جای زندگیم
برای منافع خودم قیافم رو عوض نکرده بودم
چی شده بود چرا برای رفتن به همچین جایی خودم رو اینجوری نشون دادم
می گفت از اونجا به بعد همیشه اون چیزی که هستم رو کتمان نمی کنم
نمیزارم مردم اون چیزی رو ببینند که نیستم یا مردم دوست دارند ببینند
تو پرانتز :( این دوستمون هم اهل نمازه و تا الان که چند وقت زیادی میشناسمش، دروغ ازش نشنیدم و خلاصه آدم با وجدانیه)
اینا رو گفتم نه اینکه اینجور آدما خیلی خوبند
و میشه خیلی چیزا رو با این حرفا درست کرد
نه
آدم خوب همیشه به ظاهر خوب نیستش
تو جاهای مختلف وقتی که خدا تو مشکلات بهشون سر میزنه و یه
دغدغه یا .... میزاره تو زندگیشون اونجا و خوب و بدش مشخص میشه .
----------------------------------------------------
یادمه یه روزی یه دوستی به من گفت الان از خودم راضیم
نه میشینم پای غیبت کسی نه برا کسی غیبت می کنم
و سعی می کنم دروغ نگم و
نه دوست دارم این حرفا رو
هزار و یک راه خلافم جلوی پام بوده نرفتم
سعی می کنم بد نباشم
و همیشه یه لبخند خوب و درستی داشت و...
--------------------------------------------------
نمی دونم وقتی از احوال یه سری آدما آشنا میشم و یه سری چیزا رو می بینم
برام جالبه
مگه میشه من بیام و خودم رو درست جلوه بدم تو مطالبم
تو حرفام تو رفتارم
به قیافه دوستم گفته بودند این چیه دیگه!
گفت تو ذهنم گفتم :
من که تو هیچ جای زندگیم
برای منافع خودم قیافم رو عوض نکرده بودم
چی شده بود چرا برای رفتن به همچین جایی خودم رو اینجوری نشون دادم
می گفت از اونجا به بعد همیشه اون چیزی که هستم رو کتمان نمی کنم
نمیزارم مردم اون چیزی رو ببینند که نیستم یا مردم دوست دارند ببینند
تو پرانتز :( این دوستمون هم اهل نمازه و تا الان که چند وقت زیادی میشناسمش، دروغ ازش نشنیدم و خلاصه آدم با وجدانیه)
اینا رو گفتم نه اینکه اینجور آدما خیلی خوبند
و میشه خیلی چیزا رو با این حرفا درست کرد
نه
آدم خوب همیشه به ظاهر خوب نیستش
تو جاهای مختلف وقتی که خدا تو مشکلات بهشون سر میزنه و یه
دغدغه یا .... میزاره تو زندگیشون اونجا و خوب و بدش مشخص میشه .
----------------------------------------------------
یادمه یه روزی یه دوستی به من گفت الان از خودم راضیم
نه میشینم پای غیبت کسی نه برا کسی غیبت می کنم
و سعی می کنم دروغ نگم و
نه دوست دارم این حرفا رو
هزار و یک راه خلافم جلوی پام بوده نرفتم
سعی می کنم بد نباشم
و همیشه یه لبخند خوب و درستی داشت و...
--------------------------------------------------
نمی دونم وقتی از احوال یه سری آدما آشنا میشم و یه سری چیزا رو می بینم
برام جالبه
مگه میشه من بیام و خودم رو درست جلوه بدم تو مطالبم
تو حرفام تو رفتارم
و دیگران رو فقط با یه قضاوت و این نگاهی
که فقط متهم کنندست ببینم.
چیزیکه من وقتی یه کاری کردم از یه نفر انتظارش رو داشتم
و از یه نفر که اصلاً انتظارش رو نداشتم دیدم
این رو خوب می دونم
مرز خوبی آدما و بدی آدما
هزار و یک فرسنگ فاصله داره
چیزیکه من وقتی یه کاری کردم از یه نفر انتظارش رو داشتم
و از یه نفر که اصلاً انتظارش رو نداشتم دیدم
این رو خوب می دونم
مرز خوبی آدما و بدی آدما
هزار و یک فرسنگ فاصله داره
--------------------------------------------------
یاد عزیزی رو می کنم که نیست الان
تو جمع همکارای فعلیم
بعضی وقتا فکر می کنم بهش
می بینم چه دیدی منفی داشتم
به ظاهرش به قیافش
به هزار و یک چیزی که فقط و فقط
چشم من شده بود ظاهر بین
و می گفتم اینم مثل همه اینا تو این جنسه
ولی دیدم نه
شاید نیست و نیستم
این اون نبود
این سری من اون جسم ظاهری بودم
و اون چیزی بودم که همشه به دیگران نسبت می دادم
--------------------------
چیزایی تو دلمه که نمی گم و میزارم تو همون جا بمونه
چقدر خوبه آدما حرفای دلشون رو برا خودشون نگه دارند
تو همون بن بست بی خیالی دنیا
--------------------------
چیزایی تو دلمه که نمی گم و میزارم تو همون جا بمونه
چقدر خوبه آدما حرفای دلشون رو برا خودشون نگه دارند
تو همون بن بست بی خیالی دنیا
و به هیچ کی نشون ندند
و قلبشون قبله ای باشه
برای خوب بودن ها
نقشه گسل ها در تهران
اي
ای دل دریایی ات
امیدوار آَسمان شو
ابر شو
باران ببار
آب باران
باغ صد رنگ آورد
رنگ زيباي جهان از سینه سنگ آورد
-------------------------
اين هواي آبي و رنگ خداست
آسمان چيره به دستان شماست
گر تو اميدم، نگاهي يا به كوي يار نهي
آسمان و آب و بارم يك دم ديگر زني
شب شعر و آسمان در دست توست
قطره باران و اميد خدا در دست توست
صاحب لطف جهان، هر گاه نظر انداختي
صبح صادق! بر دل عالم به جان انداختي
راست گفت ديدار روي اوليا
يا تو دريا باش يا نوري ز دنياي اله
امیدوار آَسمان شو
ابر شو
باران ببار
آب باران
باغ صد رنگ آورد
رنگ زيباي جهان از سینه سنگ آورد
-------------------------
اين هواي آبي و رنگ خداست
آسمان چيره به دستان شماست
گر تو اميدم، نگاهي يا به كوي يار نهي
آسمان و آب و بارم يك دم ديگر زني
شب شعر و آسمان در دست توست
قطره باران و اميد خدا در دست توست
صاحب لطف جهان، هر گاه نظر انداختي
صبح صادق! بر دل عالم به جان انداختي
راست گفت ديدار روي اوليا
يا تو دريا باش يا نوري ز دنياي اله
تو
من در خیال خود هر شب
به تو سلام میکنم،
کنار تو می نشینم
کنار تو می نشینم
مهری در خلوت من
بنا می شود
تو سخن می گوئی من میشنوم..
تو سکوت می کنی، و من نگاهت میکنم..
هیچ چیزی در من تسکین نمی دهد
نمی دانم چه بنویسم
تو سخن می گوئی من میشنوم..
تو سکوت می کنی، و من نگاهت میکنم..
هیچ چیزی در من تسکین نمی دهد
نمی دانم چه بنویسم
تا که وصف حال شما را داشته باشد
نمی دانم از خوبی هایت بگویم
یا از بدی های دنیا...
یا از بدی های دنیا...
در خنده ها می گدازم
ازگریه ها می نویسم
در این حوالی غریبه م
راهی به جایی ندارم
تنها تو را می شناسم
تنها تو را می نویسم..
با آن که در لحظه هایم جای تو خالی ست
ولی تکرار نام تو زیباست
از ابتدا می نویسم...
در این حوالی غریبه م
راهی به جایی ندارم
تنها تو را می شناسم
تنها تو را می نویسم..
با آن که در لحظه هایم جای تو خالی ست
ولی تکرار نام تو زیباست
از ابتدا می نویسم...
پروردگار آبی
هوا آبی بود و
زمین مست از این همه زیبایی
شاعر1 حنجره چلچله ای دنیا
بر روی شاخه های تنومند خواب و بیداری؛
نشسته بود و فلوت سحرآمیز را بر شاخه ای سر سبز نهاده بود
همه چیز؛ انگار؛ خلاصه در فضای این دنیایی که شبیه به هلال ماه بود
مرموز و پیچیده و هزار تو بود
شاید رموز رنگین کمان
و حتی رنگ های طلایی خورشید
در دستان سازنده خالق1 این همه زیبایی بود
چه دوست داشتنی است پروردگار این همه زیبایی
---------------------------------------
رنگ ها جشن گرفته بودند
رنگین کمان هلال شده بود
و خورشید مات و بی رنگ
همه چیز بود ولی آن زیبایی محصور کننده خورشید نه
زمین مست از این همه زیبایی
شاعر1 حنجره چلچله ای دنیا
بر روی شاخه های تنومند خواب و بیداری؛
نشسته بود و فلوت سحرآمیز را بر شاخه ای سر سبز نهاده بود
همه چیز؛ انگار؛ خلاصه در فضای این دنیایی که شبیه به هلال ماه بود
مرموز و پیچیده و هزار تو بود
شاید رموز رنگین کمان
و حتی رنگ های طلایی خورشید
در دستان سازنده خالق1 این همه زیبایی بود
چه دوست داشتنی است پروردگار این همه زیبایی
---------------------------------------
رنگ ها جشن گرفته بودند
رنگین کمان هلال شده بود
و خورشید مات و بی رنگ
همه چیز بود ولی آن زیبایی محصور کننده خورشید نه
روز سفيد
چشمانت را ببندو با چشمانت پرواز کن
حس کن در دریای بی انتها و پانارومای دوربین الهی؛
میلیارد و میلیون ها رنگ خفته زمینی
بر روی چشمان بسته ات رنگ بندی شده
و نقش می زند عشق پاک و سپید الهی بر نگاره های این دنیای بی انتها.
--------------------------------------------
از نگاه ...
درست است دنیایی دارم تار یا شطرنجی
درست است رنگ ها بازی نمی کند با پلک هایم
درست است نور خورشید را که از فاصله ای به اندازه هزاران هزار و شاید... دور تر است با دیده هایم نمی بینم
درست است سبزی و سپیدی و سرخی پرچم سه رنگ خدا که بر پایه ای بزرگ که از زمین خاکی تا آسمان بلند بر اهتزاز است را نمی بینم
ولی
دنیایی دارم پر از شفافیت و حقیقت
نسیم را حس می کنم بر روی پلک هایم
نور خورشید را نمی بینم ولی نور خدا را در دلم روشن تر از هر نوری بر نهانگاه های دل دیده ام
سبزی و سپیدی و سرخی خدا که پیش کش.... تمام رنگ هایی که دیده هایتان با انواع تلسکوپ ها و
دستگاه های پیچ در پیچ رادیویی در حال تجزیه و تحلیل است و هنوز در پی کشف آن هستید را دیده ام
وای چه دنیای عجیبی را دیده ام که شاید شماها هرگز آن را در این عمر خاکی ندیده و نبینید
پس
راهم را هموار کن، آنگاه همه چيز را خواهم ديد، تو را نيز.
-------------------------
عصایم کو
عصایم سپیدم
عصایی که باران جنسش را نمی شناسد
چشمانم کو
چشمان براقم
چشمانی که آب با این همه شفافی به براقیش نمی رسد
صدایم کو
صدای کوک شده دلم
صدایی که هیچ دلی با صد البته راز و نیاز آن را ندارد
خدایم کو
خدایی که هست
خدایی که نورش بر دلم تابیده و بر روح و هزاران دل روشن آن را ندارند.
-------------------------------------------------------------
تقدیم به همه روشندلانی با راه روشن سپید
تنهای بی نشان
سردبود هوا به سردی زمستان سپید و بی انتها
شب بود و تنهایی ستاره
کنار زد سایه های افکنده بر روی بینایی چشم را
نمی دانم تخیل در کجاها سیر می کرد
ولی مرزهای خیال و طبع بیگانه ندانستن ها
مرادی بود بر کابلد شگفتی پندار
پنداری که در آن انواع رنگ ها راه نیافته بود
کلمات بر آغوش باز شنیدن مانند پرواز شبنم ها؛
بر روی برگ های گل های سرخ صبحگاه برخورد می کرد
کجای راه راز آلود مه زده سرد
ستاره قصه ما منتظر نشسته
برای پیمایش مسیر
شاید فانوسی از نور هزار و یک خورشید تابنده
روشن تر و پرنورتر باشد
باشد شبی دیگر و شب های دیگر
و باشد انتظار پشت درهای انتظار.
شب بود و تنهایی ستاره
کنار زد سایه های افکنده بر روی بینایی چشم را
نمی دانم تخیل در کجاها سیر می کرد
ولی مرزهای خیال و طبع بیگانه ندانستن ها
مرادی بود بر کابلد شگفتی پندار
پنداری که در آن انواع رنگ ها راه نیافته بود
کلمات بر آغوش باز شنیدن مانند پرواز شبنم ها؛
بر روی برگ های گل های سرخ صبحگاه برخورد می کرد
کجای راه راز آلود مه زده سرد
ستاره قصه ما منتظر نشسته
برای پیمایش مسیر
شاید فانوسی از نور هزار و یک خورشید تابنده
روشن تر و پرنورتر باشد
باشد شبی دیگر و شب های دیگر
و باشد انتظار پشت درهای انتظار.
دلی داریم به عشق ابوالفضل
ابوالفضلی که دست نداشت
ولی برای هزاران هزار نفر دست شد
و برای شونه های تنها ، شد یه سایبون محکم.
آقایی که پا نداشت
ولی تو هر مسیری
برای اوناییم که
پا داشتند و نمی تونستند،
شد تیکه گاه.
ابوالفضلی که
هم باب الحوائج هست و
هم نگهبان این دریای حوائج
ابلفضلی با این همه عظمت
کل دنیاش تو یه مشک آب بود
و اونم برای بچه های تشنه لب.
ولی برای هزاران هزار نفر دست شد
و برای شونه های تنها ، شد یه سایبون محکم.
آقایی که پا نداشت
ولی تو هر مسیری
برای اوناییم که
پا داشتند و نمی تونستند،
شد تیکه گاه.
ابوالفضلی که
هم باب الحوائج هست و
هم نگهبان این دریای حوائج
ابلفضلی با این همه عظمت
کل دنیاش تو یه مشک آب بود
و اونم برای بچه های تشنه لب.
555
ستاره ها می درخشند
و خورشید از پشت ابرها و کوه های رو به آسمان بیرون می آید
و هر صبحگاه نفسی و یادی و یاری را مشخص و نمایان می سازد
شاید هر روزی از جنس خداوند دارای شمارگان مختلفی باشد و شاید
در نهانگاه هستی ستاره ای سرخ و روشن به رنگ مهتاب روشن باشد
که دیدگان ما هنوز به دیدار آن دست نیافته.
5
پنچ چیزی است به تعداد انگشتان دست
پنج حرفی است به تعداد بهترین خوبان خداوند بر روی زمین
پنح شرفی است بر رخ خورشید
و پنج وعده ای است از دیار دیدار
و شاید پنج صحرایی از عدم
و یا دریایی از بهشت
و یا اشاره ای به بی نهایت ها باشد
ولی هر اشاره ای هم شود به مهر یار نمی رسد
و خورشید از پشت ابرها و کوه های رو به آسمان بیرون می آید
و هر صبحگاه نفسی و یادی و یاری را مشخص و نمایان می سازد
شاید هر روزی از جنس خداوند دارای شمارگان مختلفی باشد و شاید
در نهانگاه هستی ستاره ای سرخ و روشن به رنگ مهتاب روشن باشد
که دیدگان ما هنوز به دیدار آن دست نیافته.
5
پنچ چیزی است به تعداد انگشتان دست
پنج حرفی است به تعداد بهترین خوبان خداوند بر روی زمین
پنح شرفی است بر رخ خورشید
و پنج وعده ای است از دیار دیدار
و شاید پنج صحرایی از عدم
و یا دریایی از بهشت
و یا اشاره ای به بی نهایت ها باشد
ولی هر اشاره ای هم شود به مهر یار نمی رسد
ستاره شانس
دیروز یادگاری بر قاب لحظه های زندگیم توسط دوستی عزیز
بر دنیای پیچیده صفر و یک
جعبه مغناطیس هیپنوتیزم کننده جهانی
ترسیم شد
خیلی دوسش دارم
گفتم حتماً تو دفتر خاطرات وبلاگم نگهش دارم
شاید وقتی دیگر موقع بازدید از این صفحه
لحظه های شیرین این لحظه ها
شیرینی خاص خود را برایم دو چندان کند
------------
کپی رایت: عکس توسط دوست عزیزم
علی محمدی یکی از عکاسان حرفه ای مطبوعات گرفته شد
که همین جا از ایشان تشکر می کنم
ساعت
کدامین عقربه های ساعت، حس انتظار را برایمان می شمارد
کجای تیک و تاک های قریب دنیا، لحظه های صبر را با صبر خود در می نوردد
شاید صفحه تخت بی روح این دنیا همگام و هماهنگ کند این دل را با فرصت های دیگر
ولی دیر است و قریب و شاید نا معلوم تر از لحظه های یاد و یاد آور کننده های احساس
چه نامعلوم است بیداری نأمونوس تنظیم کننده عقربه ها و جهت دهنده ساعت
و چه صاف و شفاف است هدف های سپری شده
چقدر لحظه ها خوب واژه «خیلی دور» «خیلی نزدیک »را
بر کالبد این زمان هستی و این کهکشان واقعیت ها تلنگر می زند
سفر به سرزمین خاک
دیروز در سرزمینی بودم که به آن سرزمین خاک می گویند
سرزمین قنات و قنوت و قناعت
سزرمینی با معماری ناب و با گذشته های اصیل
دیروز احساس نزدیکی کردم به اندازه نزدیکی اولین شعله های خورشید به آسمان
حس کردم هستم ...
گویا سرزمین دارالعباده ، سرزمین خدایان، سرزمین مادری
مرا فراخوانده بود و مرا صدا می زد ...
دل کندن از سرزمین اجداد کمی سخت است
قول دادم که خداحافظی جسمی کنم
ولی روحم را نگه داشتم و نگه خواهم داشت
در این سزمین بزرگ و پر از راز
سرزمین قنات و قنوت و قناعت
سزرمینی با معماری ناب و با گذشته های اصیل
دیروز احساس نزدیکی کردم به اندازه نزدیکی اولین شعله های خورشید به آسمان
حس کردم هستم ...
گویا سرزمین دارالعباده ، سرزمین خدایان، سرزمین مادری
مرا فراخوانده بود و مرا صدا می زد ...
دل کندن از سرزمین اجداد کمی سخت است
قول دادم که خداحافظی جسمی کنم
ولی روحم را نگه داشتم و نگه خواهم داشت
در این سزمین بزرگ و پر از راز
...............
آسمان می خواست
کلیدهای شمارگر امواج را بردارد و
برقرار کند و حالی را از احوال دار دنیا بگیرد
زمین گفت: نه این زمان نه هیچ زمان.
آسمان گفت: چرا مگر گناهش چیست
زمین گفت: همان که گفتم
آسمان گفت: چرایش را بیاور
زمین گفت: گرفتن وقتی که گرانبهاست به پهنای کهکشان
آسمان گفت: اگر مزاحمت نباشد که عیب ندارد
زمین گفت: شاید دبیل اصلیش این باشد
آسمان گفت پس چه کنم
زمین گفت: ....................
کلیدهای شمارگر امواج را بردارد و
برقرار کند و حالی را از احوال دار دنیا بگیرد
زمین گفت: نه این زمان نه هیچ زمان.
آسمان گفت: چرا مگر گناهش چیست
زمین گفت: همان که گفتم
آسمان گفت: چرایش را بیاور
زمین گفت: گرفتن وقتی که گرانبهاست به پهنای کهکشان
آسمان گفت: اگر مزاحمت نباشد که عیب ندارد
زمین گفت: شاید دبیل اصلیش این باشد
آسمان گفت پس چه کنم
زمین گفت: ....................
بوی خداحافظی
تا کنون مسافری بودم
در شهری به بزرگی ایران
هزار و یک خاطره و هزار و یک راز
شعرهای نهفته آسمان و دیده های بیدار
طعم بودن ها برای یک نفر و بس
ولی نمی دانم چرا و چه شده که دیگر مسافرم
یادگاری ها را جمع می کنم و می روم تا خود را بشناسم
شاید در دور دست ها خودم را و شاید در افق ها...
شاید باید دور شوم از حقیقتی که با او تا امروز زنده ام
شاید زاده شهر یزدان پاک باید جسم و روحش را در جایی دیگر یافت کند
انتظاری کشیده ام به اندازه دوری ستاره ها از روی کره زمین
چه انتظار شیرین و چه صبر سختی
ولی دیگر مسافرم
و شاید تا پایان صباح چهارشنبه دیگر در شهرم نباشم
و شاید آسمان غبارآلود و صداهای ناتمام و نگاه های صبر و انتظار در شهرم را نبینم
این دوری برای خودسازی است و شاید برای...
چقدر دوست داشتم همان طور که قطره ای در شباهنگام
بر روی دریاچه ای بزرگ فرود آمد و خود را نشان داد
دریا رخی نشان می داد
چقدر دوست داشتم چیزی را بشنوم
که یک بار در دریای وجودش گفتم...
و چقدر انتظار و انتظار...
در شهری به بزرگی ایران
هزار و یک خاطره و هزار و یک راز
شعرهای نهفته آسمان و دیده های بیدار
طعم بودن ها برای یک نفر و بس
ولی نمی دانم چرا و چه شده که دیگر مسافرم
یادگاری ها را جمع می کنم و می روم تا خود را بشناسم
شاید در دور دست ها خودم را و شاید در افق ها...
شاید باید دور شوم از حقیقتی که با او تا امروز زنده ام
شاید زاده شهر یزدان پاک باید جسم و روحش را در جایی دیگر یافت کند
انتظاری کشیده ام به اندازه دوری ستاره ها از روی کره زمین
چه انتظار شیرین و چه صبر سختی
ولی دیگر مسافرم
و شاید تا پایان صباح چهارشنبه دیگر در شهرم نباشم
و شاید آسمان غبارآلود و صداهای ناتمام و نگاه های صبر و انتظار در شهرم را نبینم
این دوری برای خودسازی است و شاید برای...
چقدر دوست داشتم همان طور که قطره ای در شباهنگام
بر روی دریاچه ای بزرگ فرود آمد و خود را نشان داد
دریا رخی نشان می داد
چقدر دوست داشتم چیزی را بشنوم
که یک بار در دریای وجودش گفتم...
و چقدر انتظار و انتظار...
سرانجام...
خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم...
سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت.
کپی رایت: رسول یونان
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم...
سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت.
کپی رایت: رسول یونان
متولد ماه مهر
امشب نشستم
تو کافی شاپ دلم
یه خلوتی کوچیکی کردم
با یه دوست
دوستی که چند وقتیه باهاشم
دوستی از جنس ماوراء
می خواستم ازش یه سری راز بپرسم
که وقتی تو چشماش نگاه کردم دیدم خستست.
ولی تو یه فرصت خیلی چیزا رو ازش می پرسم
------------------------------
یه لحظه تو این تنهایی فکر کردم
دیدم، این ماه رو چقدر دوست دارم
تو ماهی به دنیا اومدم که بهش میگند
ماه مهر
ماه عشق
ماه پخش شدن خوبی ها در تمام دنیا.
تو کتاب های طالع بینی خورشیدی رو یه نگاهی بندازید
نوشته خدا مهر و عشق رو تو این ماه خلق کرد
و خیلی برام جالبه که خیلی از آدمای خوب این دنیا
تو این ماه به دنیا اومدند
هیچ وقت 17 مهر رو یادم نمیره
و دوست دارم این ماه رو
به اندازه ماه بزرگی که تو آسمون
برای کل کهکشون ها داره می درخشه
تو کافی شاپ دلم
یه خلوتی کوچیکی کردم
با یه دوست
دوستی که چند وقتیه باهاشم
دوستی از جنس ماوراء
می خواستم ازش یه سری راز بپرسم
که وقتی تو چشماش نگاه کردم دیدم خستست.
ولی تو یه فرصت خیلی چیزا رو ازش می پرسم
------------------------------
یه لحظه تو این تنهایی فکر کردم
دیدم، این ماه رو چقدر دوست دارم
تو ماهی به دنیا اومدم که بهش میگند
ماه مهر
ماه عشق
ماه پخش شدن خوبی ها در تمام دنیا.
تو کتاب های طالع بینی خورشیدی رو یه نگاهی بندازید
نوشته خدا مهر و عشق رو تو این ماه خلق کرد
و خیلی برام جالبه که خیلی از آدمای خوب این دنیا
تو این ماه به دنیا اومدند
هیچ وقت 17 مهر رو یادم نمیره
و دوست دارم این ماه رو
به اندازه ماه بزرگی که تو آسمون
برای کل کهکشون ها داره می درخشه
این همه قانون زمینی
این همه قانون زمینی
این همه شعار
از هر طرفی میری می بینی
سر و تهی پیدا نمی کنی
خاصیت زمینی بودن اینه دیگه
با هزار و یک گردش زمین،
هزار و یک قانون وضع میشه و عوض میشه.
مثل طرح زوج یا فرد
فکر می کنم اگر خدا که تو اوج ناپیداهای دیدنه
" یا اینجوری بهتره بگم جلو چشمون هست و ما نمی خوایم ببینیم"
به قولی «تو فاز ما زمینیا بود»
خوشی ها رو میذاشت تو روز زوج
و بدیا رو هم میذاشت تو روزای فرد
اون وقت چه اتفاقی می افتاد
از طرفی هم چند تا فرشته هم مأمور می کرد
اون رو اجرا کنند و
بازم تو همین ردیف فرشته ها
یه سریاشون پارتی بازی می کردند و
یه سری از آدما بیشتر از خوشی ها
استفاده می کردند چی می شد!
-------------------
خدایا مرسی از اینکه
قانون خودتون رو دارید و
تو هیچ جایی از کتاب بزرگ آسمونیتون
هیچ بنده ای رو خوب یا بد خطاب نکردین
و عشق و احساستون رو تو هیچ زمانه ای
نسبت به ما آدما عوض نکردید.
این همه شعار
از هر طرفی میری می بینی
سر و تهی پیدا نمی کنی
خاصیت زمینی بودن اینه دیگه
با هزار و یک گردش زمین،
هزار و یک قانون وضع میشه و عوض میشه.
مثل طرح زوج یا فرد
فکر می کنم اگر خدا که تو اوج ناپیداهای دیدنه
" یا اینجوری بهتره بگم جلو چشمون هست و ما نمی خوایم ببینیم"
به قولی «تو فاز ما زمینیا بود»
خوشی ها رو میذاشت تو روز زوج
و بدیا رو هم میذاشت تو روزای فرد
اون وقت چه اتفاقی می افتاد
از طرفی هم چند تا فرشته هم مأمور می کرد
اون رو اجرا کنند و
بازم تو همین ردیف فرشته ها
یه سریاشون پارتی بازی می کردند و
یه سری از آدما بیشتر از خوشی ها
استفاده می کردند چی می شد!
-------------------
خدایا مرسی از اینکه
قانون خودتون رو دارید و
تو هیچ جایی از کتاب بزرگ آسمونیتون
هیچ بنده ای رو خوب یا بد خطاب نکردین
و عشق و احساستون رو تو هیچ زمانه ای
نسبت به ما آدما عوض نکردید.
تو را!!!
میان خاطرم ، تو را مرور می کنم
تو را میان آسمان بی غبار
و در سکوت ، بی قرار
تو را مرور می کنم!
***
تو را میان هر چه هر که طالب است،
و از سر نیاز آرزو به داشتن کند،
مرور می کنم!
***
میان آبها عبور می کنم
که ...،
بازهم، تو را مرور می کنم!
تو را میان هر تپش ،
میان رفتن و نرفتنم،
مرور می کنم.
***
تو را میان آرزو و در تمام خاطرم،
تو را مرور می کنم!
و هر چه بیشتر
سعی در
نبودن تو می کنم،
میان تک تک حضورها،
تو را مرور می کنم!
تو را میان آسمان بی غبار
و در سکوت ، بی قرار
تو را مرور می کنم!
***
تو را میان هر چه هر که طالب است،
و از سر نیاز آرزو به داشتن کند،
مرور می کنم!
***
میان آبها عبور می کنم
که ...،
بازهم، تو را مرور می کنم!
تو را میان هر تپش ،
میان رفتن و نرفتنم،
مرور می کنم.
***
تو را میان آرزو و در تمام خاطرم،
تو را مرور می کنم!
و هر چه بیشتر
سعی در
نبودن تو می کنم،
میان تک تک حضورها،
تو را مرور می کنم!
-----------------------
کپی رایت: باز امشب در اوج آسمانم
ماورای توصیف
درمیان باغچهی بیضی شکل
شاید یکصد ساقهی باریک گل روییده بود
شاید یکصد ساقهی باریک گل روییده بود
که در نیمهراهشان به بالا
در برگهای قلب
یا زبانشکل گسترده میشدند
و در نوک، گلبرگهای سرخ، آبی یا زرد
با لکههای رنگی افراشته می شدند
و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه
پرتو مستقیمی ساطع میشد
که انگار با گرد طلا زبر
و در انتها اندکی پخش شده بود.
گلبرگها آنقدر انبوه بودند
که در نسیم تابستانی تکان بخورند
و وقتی به حرکت درآمدند
نورهای سرخ، آبی یا زرد
یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند
و روی یک اینچ از خاک قهوهیی زیرشان
لکهیی از رنگ مرطوب ایجاد کنند.
نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره میافتاد
یا روی صدف یک حلزون
با آن رگههای قهوه ای و حلقوی
یا با تابیدن در یک قطرهی باران
با چنان تنوعی از سرخ، آبی
و زرد دیوارههای باریک آب را میگسترانید
که انتظار میرفت در هم بشکنند
و ناپدید شوند.
در عوض قطره آب
در لحظهیی بار دیگر
نقرهای خاکستری میشد
و نور در تن یک برگ جای میگرفت
و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا میکرد
و باز پیش میرفت و روشناییاش را
در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگهای قلب
یا زبانشکل میگسترد.
آنگاه نسیم شاخههای بالای سر را
محکمتر تکان میداد
و رنگ در فضای بالا
و در چشمان مردان و زنانی
که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم میزدند
تابانده میشد.
----------------------
کتاب پارک کیو
نویسنده: ويرجينيا وولف
اشتراک در:
پستها (Atom)
























