بلیت بودن ها

سری آهسته بردارم
تمام حس را دارم
مثال ابر پاییزی
من آهسته به بارانم
شبا هنگام را ابری
به باران جهان دارم
سرا پایم پر از خاک است
تمام قصه را دارم
کجای قصه دل ها
کنار دلبر و یارم
روان از آتش انصاف
تمام حس ِ بیدارم
کنار کرسی تنها
به فکر جام دلدارم
مرا کوکی ز دلبر نیست
بدون شک، تو را دارم
گذر از منزلی یک دم؛
به جان هر زمان هر دم
تو را دارم، تو را دارم

یاد

پرنده کوچک پرواز کرد
پرواز کرد به سوی آسمان
می خواند و آواز می خواند و پرواز می کرد
گویی این شعر را با زبانی ماورای دانستن می خواند و می گفت:
«بیا تو حس»
حس بودن برای بودن ها.
پرنده رو به خورشید پرواز می کرد
و در بهت و حیرت این همه شگفتی
انگار خداوند المان های صبح و پرواز را با هم در آمیخته بود
و سپیدی و ارغوانی های آسمان را در در صف شگفت انگیزی به هم پیوند زده بود
پرنده انگار در دنیای پر از مه و راز محو بود
برای شنیدن و دانستن
و حرف های تازه


و آمد

راز

زیبا صفتی به بحرهستی
گفت آیت این جهان تو هستی
گفتا ز چه رو، چنین تو گفتی
آتش به جهان زدی چه گفتی
گفتا تو چو مرغ ماجراجو
پرواز کنی به زیر و یا رو
پروانه شوی تو در گلستان
افسانه شوی تو در بیابان
گفتای تو نیک بر غایت هستی، آرامیده
رفتار تو نیک بر دامن خسروان تنیده
پندار تو خوب گر تمام عمری
بر قاضی محرمان، تو قاضی.
رازی با تو بازگویم
از عالم غیر با تو گویم
بر پیکره جهان نشینم
از راز نهان به تو بگویم
گر دست کنی تو بر دل خاک
بینی که تو هستی و تو افلاک
بر پنجره تمام هستی
اینگونه نوشته اند که هستی
مهرت گر چه دور از من نشسته
دریای وجودم را شکسته
در عمق نهان آرزوها
گر صبر کنی سازی ثریا
اینگونه نهان و آشکار است
گر پنجره دلی نهان است
بر هر 2 جهان قسم خدایا
گفتم به تو در شبی به والله
گفتم ز تو غیر تا قیامت
این هست کلام دل به غایت

وصال یار

سر خوش ز سبوي غــم پنهاني خويشم
.......................................چـون زلـف تـو سـرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصــال تو نـگويـم ز کــم و بيـــــش
.......................................چـون آيـنـه خـو کـرده بـه حيراني خويشم
لــب بـــاز نـکردم بـه خروشـي و فـغـانـي
.......................................من مـحـرم راز دل طـــوفـانـي خويشم
يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي
.......................................يک عـمـر پـشيـمـان ز پـشيـماني خويشم
از شـوق شـکر خنده لبـش جـان نسپردم
.......................................شـرمنده ي جان و ز گران جاني خويشم
بشکسته تر از خويش نديدم به همه عمر
.......................................افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چنـد امـيـن ، دل بـسـتـه ي دنـيـا نـيم
.......................................امّا ، دلبسته ي ياران خراساني خويشم
-----------------------------------------
چقدر این شعر قشنگ و زیباست
تو رگ و پوست هر شنونده ای که بینایی درونش زنده هست
تارهایی از زندگی برخورد می کنه
که با هیچ مقیاسی نمی تونی حد و اندازش رو بگیری

سکوت

تنهایی پرنده سپید
و شاید پرواز
پرواز در عمق تاریکی
و شاید آسمان
بودن و رفتن
و شاید هم ماندن
صدای تپش قلب
و شاید آرام و آهسته
کی پنجره باز می شود
و شاید هم افق
راست می گفت تنهایی یک بیشه!
و شاید هم...

هفت رخ عالم

همین جوری تو تنهایی خودم
یه طرح زدم
دیدم جالبه، گفتم بزارم تو اینترنت
اگه کسی دوست داشت استفاده کنه

دنیایی از جنس ندیدن

هیچ چیز را نمی شناسم
به اندازه سکوت

سکوتی به اندازه اندیشه های بودن در این دنیا
سکوتی به بزرگی بال های بازشده یک فرشته
اگر شکوه یک پر بال فرشته ای در زمین را
به واسطه ی چیزی حس کردم او بود.
فرشته ای که بال نداشت ولی
دلی پر از رنگین کمان بال های فرشته داشت
فرشته ای که مهری به تمام آسمان داشت
بزرگ، با ادب و عزیز
چقدر بی انتها بود و با احترام.
در این دنیا، هیچ وقت سعادت داشتن
همه چیز را نخواه
چون خدای بزرگ تقسیم می کند و می دهد
به اندازه وجود.
هر وقت یاد او می کنم
می بینم چه بزرگ بود و چه کوچکم
یادت در این دل همیشه زنده است
سربلند باشی و یادت گرامی

کنکاش در این زمین خاکی
............................پیوند ندهم به طرف جامی
ناز نفس مرغ مهاجر
...........................تا می ندهد هستی مسافر
باده به جهان کند گدایی
...........................تا ساقی محرمان تو باشی
باشم به بهانه تو هر روز
..........................هر روز من و عالم فانی
کز عشق تو بود آریایی
.........................عشق دگری نمانده باقی
سالار تمام دل به این خاک
.........................هست آتش این درون و افلاک
پست و قدح و شیر جهان خواه
............................هر جا قدمی، نوشته بر جای
زین قسمت این دل پریشان
............................تا هست خدای، هستی درخشان
پرونده این تمام هستی
.............................زین گونه نوشته اند که هستی
کز عاشق بودن جهانی
.............................بر خرقه آدمی نهانی
-----------------
نمی دونم چه حسی اومد و اینا رو نقش بست
تو دلم ولی دوسشون دارم به وسععت دریاهای بیکران

در ژرفاي...

چو رود جاري باش
خاموش در شباهنگام
نترس از تاريكي
اگر در آسمان ستاره‌ايست
..................................تو نورش را بازتاب

و گر ابري گذرد از آن بالا،
ياد آر كه از آب است ابر، همچون رود.
پس آنان را نيز با شادماني بازتاب
در ژرفاي آرام خويش
مانوئل باندئيرا

سلام طهران امروز

سلام طهران،‌سلام امروز
طرحی به یاد دوستی عزیز
به سلامت، با آرزوي موفقيت

یه روز قشنگ آبی

ماهی سرخ بیشه زار دریاچه کنار برکه، آبی
سبز و سرخ و قرمز رنگ خدا هم آبی
سبزی باغ بهشت و سرخی باغ انار هم آبی
پرای پرنده سپیدی صلح خدا در آسمان هم آبی
رگای حنجره چلچلچه صبح امید خدا هم آبی
بالای قشنگ پروانه صد رنگ خدا هم آبی
روزای آفتابی، شبای مهتابی، حتی طلوع خورشید آسمون آبی هم آبی
سرخی کهکشون راه شیری، زردی ستاره های آسمون هم آبی
با نگاه خالق هفت آسمان، این بیکران هم آبی
خنده عشق خدا در دو جهان هم آبی
چقدر قشنگه امید خدا، با نگاه دل بیبنی، جای اون هم آبی



یه کلام از باران

مسافرم
مسافر لحظه های چیک چیک باران
بر روی پنجره سپید قد کشیده ی رو به آسمان.
تنهای تنها
می خواهم باران را حس کنم
می خواهم با حس یک گل تنهای بیشه زار بزرگ
که باران را تک و تنها حس می کند حس کنم
تا با این جنس بیشتر آشنا شوم
چه حس زیبایی دارد این باران
انگار بر تار و پود دلم ترانه «باز باران با ترانه »
سروده می شود
و گنجشکک اشی مشی
رهبر ارکستر زیبای این خلقت
ماورای زیبایی شده و با فرشته باران
همه فضای بیکران بودن ها را
پر از جنسی به شکل «آمدنی»می کند
چه جنس زیبایی و چه طراوت بیکرانی
انگار قطرات باران همه خوبی ها را
بر تمام تمامی ساکنین این کره خاکی می گستراند
خوبی که سیاهی را می برد و روشن می کند
هر دل مردگی را به هر واسطه ای.
چقدر شیرین و زیباست
حس کردن این مهر زیبای طبیعت
باران
همیشه همای سحری است
برای
دل های زنده

come back


تو خاطراتم انگار
دنبال یه چیزی هستم
انگار
لنگ پاییزم
و منتظر افتادن اولین برگ
می خوام یه چونه ای بزنم اول پاییز
با فرشته ابرها و برگ ها
برگ هایی که خش خشون امسال
برام یه معنی و مفهوم دیگه ای داره
راستی تا دیر نشده می خوام با مرغای آسمونم یه صحبتی کنم
می خوام آدمای این شهر رو گیر بیارم
و حرفای آدمونه بزنیم
میخوام یه بلیت بگیرم؛ برم از اول شهر شروع کنم
تا آخر شهر رو یه سر سیرسیر ببینم
تا این بن بست یه هفته ای تو خونه نشستن رو جبران کنم
کلی کار دارم می خوام جدا بشم از پاییز لحظه ها
و می خوام فانوس بهار زمان رو روشن کنم
حتی با ته مونده جرقه یه کبریت در حال خاموش شدن

مقایسه طرز زندگی مردم ایران با مردم کشورهای غرب

حال و حوصله ـ آب و هوا

-------
اگر کل این مقایسه ها با تصویر را می خواهید ببینید
پیشنهاد می کنم یه نگاه بندازید خیلی جالبه

تیتراژ پایانی فیلم پنجمین خورشید

موسیقی پایانی سریال پنجمین خورشید
تو سبک سنتی و موسیقی ایرانی، من عاشق آهنگای افتخاری هستم
دیدم حیفه این این آهنگ قشنگ رو تو وبلاگم نزارم
اگه گوش کردین و دوست دارین حتماً دانلود کنید
خیلی محتوای شعر قشنگ و پر از حرف گفتنی داره
دانلود..............2.7 مگابایت
پسورد:www.mihandownload.com


چشمان باز


ماه روشن بود
و ستاره ماه را صدا می زد

ستاره بلند و بلندتر ماه را صدا می زد
ناگهان دستی کهکشانی بر روی کتف ستاره خورد
گفت چرا اینقدر بلند ماه را صدا می زنی
ستاره گفت: آخر ماه نیست و کهکشان خاموش است
من متعجبم که شما چرا تا حالا نفهمیده اید
کهکشان دستی بر چانه ستاره کشید و صورتش را بالا آورد
تا چشمان ستاره را ببیند
با خنده ای گفت
کافی بود چشمانت را باز کنی
تا ماه را بنگری

مردی می آید ز خورشید

مردی می آید ز خورشید
مردی می آید ستم سوز
در نگاهش موج دریا
شیرمرد بیشه عشق
مرد مردستان طاها
.......................
گوشه ای از آهنگ منجی
خواننده : خشایار اعتمادی
طرح از خودم

شب قدر

چقدر پاک است
و نزدیک
شب قدر
شب قدری که باید دل آن را بسازد
نه ایام
شبی که عظمتش را خدا
برابر با گذشته ها و آینده های یک عمر می دانند
شبی که سفره پهن شده بر زیر هر مسافری در این شب ها
از جنس لطیف ترین و نرم ترین جنس عالم
ار جنس بال فرشتگان.
چقدر خوب و زیبا ساکنان زمین و آسمان در این شب
با هم و کنار هم، ذکر خدای عزوجل را به جا می آورند
خدایا
امیدا! تا که بر ما عنایت کنی
برای خوب بودن در طول عمر

ناد علی


ای ولی ... ای والی .... ای والا
ای دست گیر دست های محتاج ، علی(ع)
---------
آخرین طرح من
هدیه به پیشگاه پهلوان و مرد مردان حضرت علی (ع)

دعا

آن لحظه که قلبت به خدا نزدیک است
آن لحظه که دیده ات ز اشکی خیس است
یاد آر که محتاج دعایت هستم

خورشید و ابر سیاه

ابر سیاه روزی به خورشید گفت می خواهم
قدرتم را به تو نشان دهم
خورشید با تمام توان خود گفت نمی توانی حتی برای لحظه ای
ابر تمام عزمش را جذم کرد تا خورشید را تیره و تار کند
حتی برای لحظه ای
ناگهان جلوی خورشید ابرهایی سیاه آمده اند
ابرهایی که قصد داشتند خورشید را خانه نشین کرده
و روز به روز بیشتر خودنمایی می کنند
همنشینی این چنینی خورشید و ابر را ندیده بودم
---------------------------
راستی تا دیر نشده از همه دوستان التماس دعا دارم
خیلی محتاجم مخصوصاً با این امتحان یه هفته ای که من رو تو خونه نگه داشته
و به مدت یه هفته قسمت شده که سر کار نرم .
محتاج دهای خیر شما برای زودتر خوب شدن هستم

سراب

تو یه خیابون بزرگ
پشت چراغ قرمز
یه نوجوون 16 ساله گل فروش رو
که برای اولین بار می خواد این کار رو شروع کنه
و انقدر پر رو نشده
که حتی روش نمیشه گل رو ببره کنار پنجره ماشینا
تا به راننده ها بفروشه.
تو دلش با اون بغض تنهایی و تشویش میگه: من کجا و این جا کجا...
از طرفی بعضی وقتا راننده ها نگاهش می کنند
و زیر لبی یه تیکه هم بهش می اندازند
اونم از شدت خجالت و ناراحتی
چونش رو پایین میاره
و تو یقعه پیراهنش،
صورتش رو قایم می کنه
و سرش رو پایین می اندازه
و یواش یواش تو سیاهی یه کوچه محو می شه
انگار نبوده و نیست.
چه تلنگر سختیه
برای اونایی که می بینند
و می فهمند...

سعادت

از نظر من هر انسانی یه قسمتی داره
اونم با توجه به دلش و چیزی که خدا براش مقدر کرده
بنا به کارایی که می کنه خوب یا بد « حق خوری» یا به دیگران کمک کردن و... .
این تقدیر توسط اون که همه میگند بالاترین جای آسموناست
و از نظر من فقط کافی یه لحظه یادش کنی..... بعدش می بینی که این نور بی نهایت و این امید بزرگ کنارت هست
و احتیاج نیست فریادی بلند به اندازه کل امواج صوتی دنیا بزنی که صدات به گوشش برسه....

چرخ فلک


500

ای زیبا ای پرغرور
آنقدر عظیمی که کلام در وصفت کم آورده
تو پرواز می کنی در اوج
و بی انتهایی
غرور داری که عقابی و هویتت مشخص
می دانی و پر می زنی و پر می کشی
آنقدر در اوج پرواز می کنی
که قبطه همگان را همراه داری
بی دریغ در این کره خاکی سلطان آسمانی
چقدر جالب حتی خورشید هم نتوانسته کاری کند که
نتوانی به سمتش پرواز کنی
با این همه اشعه سوزنده که چشم را می سوزاند
ولی تو همواره رو به خورشید پرواز می کنی
بی آنکه پلک زنی و لحظه ای چشمت را ببندی
چقر حسرت وجودت را می خورم
ای آزاد و رها

انقدر این کلمه ها قشنگ روی امواج ذهنم نشست
که دلم نیومد تو دفتر ذهنم نگهشون دارم و
فقط بمونه برای خودم

این کلمه ها را دوسشون دارم
می دونم اونی که این کلمات رو تو ذهنم گذاشت
بی دلیل روی خطوط پیچ در پیچ سلول های عصبی ذهنم
نقاشی نکرد و ....
-------------------------------
ای روح
با تو
از کوچک ترین
ذره جسمم سخن می گویم.


اگر فقط
یک قطره از دریای محبت خدا
در وجودت باشد

باید
بدانی و بمانی و همنشین شوی
و بر تارهای زندگی و سرنوشت
این کلمات لغزنده
ماندن و رفتن را
پیوند دهی.



ای روح
می خواهم تو را
از اردوگاه جسم بیرون کنم
و از نیاز دنیوی
که تو را در این بند قرار داده
بیرون بکشم
و این عشق را
که در دنیای زنده های زمین
جشن گرفته بود
به دنیای دیگر روانه کنم

ای کاش...
کاش بشنوی
صدای قطار ذهنم را
که همیشه و همه جا
با صدای ویالون آرامش بخشی که
نوازنده با تمام وجود خدا را
صدا می زند
و می گوید
معبود را در نهانت
در آنحا که خاموش ترین ستاره ها و
ارزنده ترین نورها در تلاطمند
کجا گذاشته ای
تو کجا و این جا کجا؟

آنفلوآنزای نوع نا معلوم

میگند آنفلوآنزا میاد و 60 درصد از مردم ایران بهش مبتلا میشند
یه سریا خوب میشند و یه سری نه .
اونایی که درصد آنفلوآنزاشون بالا باشه میشند مثل عکس بالا:d

قلقلک


ثانیه های افلاک

رگ های زمان
از زیر درختی با قدمتی کهن
می گذشت
ستاره های چیده شده مهتاب
بر سفره آسمان
مانند چراغ های روشن
یک شهر
از دور خاموش و روشن می شدند
انگار شاپرک سوار بر قطره بارانی که
از دورترین مکانی که بر ذهن عبورمی کرد آمده بود
و بر ثانیه های افلاک با فشار زياد
و هیکل کوچک خود
بر ثانیه های عظیم اين كهكشان بزرگ فشار می آورد
تا کلامی را بازگو کنند
و بگوید...

آسمان
برای گرفتن ماه
تله نمی گذارد ،
آزادی خود ماه است که
او را پایبند می کند
(تاگور)






چه فرودگاه های قشنگی
آدم دوست داره توش سقوط کنه



آسمان و ابر

احوال

نور و راه و سبزه و درخت
پرنده ای ساده از این قفس برفت

سبز و روان

چه دنیای قشنگی

چشم چشم دو ابرو

سرزمین آرزو(1)

خاطراتی در سرزمین آرزو زنده شده بود
خاطراتی که درون یک جعبه کوچک از جنس چوب های آخرین درخت زرین حکاکی شده؛
با فرم گل های پیچ در پیچ و هزار رنگ تزئین شده بود
برگ های خاموش با باز شدن جعبه طلایی روشن شده بود
در همین هنگام کبوتری از این تلألوی زیبای نور به سمت بیرون پرواز کرد
گردی طلایی با پر پرواز این پرنده به تمام حاشیه محیط متساعد می شد.
ادامه دارد...

سرزمین خاک - یزد

آیا می دانید اگر کل خشکی های جهان ( ارو پا و استرالیا و آمریکا و آفریقا و آسیا رو
به هم بچسبونند
مرکز همشون میشه ایران
و اونجوری که تو بقایای تاریخی از
دوره هخامنشیان و دوره مادها از این آثار مونده
و این جور که تو نقشه معلومه
مرکزیت همه اونها میشه یزد
یه کم بزرگ بینی هست
ولی خوب همینه دیگه...




چو ايران نباشد تن من مباد

پسری

پسرک در اتاقکی تنها
اتاقکی که دیوارهای آن سپید و روشن بود
قاب و آیینه و دیوار همه یکرنگ بودند
انگار نور بخشش خود را در فضای اتاق پخش کرده بود
بی هیچ کم و کاستی و بدون هیچ چشم پوشی.
آیینه کاری های سقف اتاق
چنان برق خاصی می زد
که چشمانت خیره و مست
مات در این فضای پیدا شده، می شد.
انگار رازی بزرگ تو را می خواند
و تو را در این خواب رمز آلود
مدهوش تر می ساخت.
گذر واژه هایی بر روی ذهن بر خورد می کرد
مانند برخورد دانه های کوچک برف
بر روی ریشه های درآمده؛
از خاک یک گیاه که به خواب زمستانی فرو رفته.
گویی تو را می خوانند با کلماتی که از این دنیا نیست
کلماتی که از جنس ستاره های کهکشان ها هستند و
آخرین سنگ های کف اقیانوس های بزرگ و پر عمق.
نمی دانم نفس کشیدن در این دنیا چه حسی دارد
ولی عناصری که این دنیا را تشکیل می دهد
حسی پر از نزدیکی می دهد به این پسرک
چقدر...