گله ای ندارم

محکوم به بودن در کویرم.
در بیابان سرد و بی روح
که باد خار و خاشاک را در
پنهای مسیر به حرکت می اندازد
قدم می زنم.
از فراوانی سنگریزه های راه
گله ای ندارم.
از رنگ مردگی طبیعت خشک
گله ای ندارم .
حتی از صدای فریاد حیوانات بیابان گرد
که امواجی مهیب بر دل می نگارند
گله ای ندارم .
گله ام باد است
که چرا صدایم را
به سویت نرسانده.

زنگ

زنگی خورده بود؛
بر فراز دهکده نوک سپید کوهستانی
صدای پرندگان صبح آواز خوان
بر روی شیشه نیمه باز پنجره اتاق
بخاری شبنم وار
مهیا کره بود.
مه صبحگاهی که تا دیروز؛
بر روی چمن ها خودنمایی می کرد،
حالا تا نزدیکی پنجره بالا آمده.
گویی او نیز همانند پرنده های صبح
تو را با نسیم این خطه هم آوا کرده اند
و تو را ترغیب می کنند به ادامه دادن ...

پرواز کن

گفت:
تاحالا عاشق نشدی
تا بفهمی چه دردیه.
نمی دونی به کجاها کشیده می شی.
باید از کیا و چیا رد بشی.
بعضی وقتها اگه بال پرواز نداشته باشی
یه راست سقوط می کنی ته دره
بعضی وقتها باید ماهی بشی
بری ته اقیانوس
بعضی وقتها باید پرنده بشی بری
تا ته ابرا.
اصلاً دعا می کنم
عاشق بشی تا بفهمی
چیه و چه خبره

دهکده مه زده

باد به سوی
دهکده مه زده حرکت کرده بود
روشنایی سفیدی در زمین سبز
گسترده شده بود.
در کنار باغچه،
گلی پژمرده از تنهایی و بی خیالی باغبان
تا روی خاک خم شده بود.
گویی باغبان نیز
او را فراموش کرده بود.

دادگاه

چشمانش را باز کرد؛
دید:
بر صندلی یک دادگاه
در نقش متهم نشسته..
صدای در و پنجره باز دادگاه،
و نور خورشید که از پنجره
یک خط افقی تا روی میز قاضی گسترده بود،
صدای تق تق خوردن چکش داوری،
هیاهوی صداهای جمع شده در قالب یک اتاق.
هر کدام به نوعی
مدخل حرفی عجیب بودن در ذهن او.
دادگاهی که خودش
آن را درست نکرده بود؛
فقط و فقط به واسطه
عقیده؛
متهم بود.
هر کسی به نحوی
کار دادستانی را می کرد.
چه حضور سردی
و چه نگاه های تلخی .
انگار همه صندلی ها
به سمت صندلی متهم هجوم می آوردند
و جا برای صحبت او نیز کم و کمتر
انقدر صدا بود و هیاهو
که باید داد می زدی
تا فریادت، به گوش برسد.
چرا؟

هزار کتاب

پرسید چند تا کتاب نوشتی
گفت هزار تا
گفت چند صفحه نوشتی
گفت هزار صفحه
گفت چقدر دوسش داری
گفت هزار تا
گفت چرا:
گفت هزار بار نوشته
هزار بار دوست دارم.

3 طرح!!!




طرح هایی که لازمه
بعد از دیدنشون کمی فکر کنیم.

نگاهی جدید به بلاگر

2 کتاب از بهترین و نایاب ترین آموزشهای
طراحی وبلاگ در بلاگر « البته به زبان اصلی»
خیلی خوبه حتماً دانلود کنید

-------------------------------------
دانلود این کتاب در قالب 388صفحه با حجم : 9.27 مگابایت
-------------------------------------


دانلود این کتاب در قالب 354 صفحه با حجم : 17.1 مگابایت

Use it


چقدر سخته





رو در یه خونه کاه گلی
نوشته بود
چقدر سخته؛ دوسش داشته باشی و نتونی بهش بگی.
همینجوری که داشت این نوشته رو نگاه می کرد
یکی ازش پرسید : کی این رو نوشته؟
جوون جواب داد: خوبه !
گفت : اینکه دوسش داشته باشی و نمی تونی بهش بگی، نه اصلا خوب نیست
گفت: تو نوشتی؟
جوون گفت: هیچ کس نمی دونه ، فقط یکی می دونه.

فنجون قهوه

دیدی یه موقع گیر می کنی
تو یه جایی که همش دو به شک هستی
میگی این با توئه
بعد یه ذره فکر می کنی
میگی نه
اگه یادت باشه اون...
یه چند وقتی هم درگیری با اون قضیه.
نمی دونی. انقدر فکر می کنی
که مغزت میشه مثل
ته مونده فنجون قهوه.
یه ذره این ور پخشه، یه ذره اون ور
آخرش هم یکی پیدا میشه و رو همین هم نظر میده
یا میشی خرس، یا میشی ستاره، یا هزار و یک موضع دیگه

خیلی

تو یه دنیای وارونه
گیر افتاده بود.
عمری به یه چیز فکر می کرد
می خواست بشه اون
ولی قسمت، یا تقدیر
اون رو تو همون کار ،
یه جور دیگه مشغول کرده بود.
تموم عزمش رو جزم کرده بود
اونی که میخواد رو بدست بیاره.
راه جلوش رو سخت میدید.
ولی انقدر امید داشت
که حتی اگر قله ای تا خود ابرها هم جلوش بود
می گفت می تونه و بالا میره.
خیلی دوست داشتنی هست
خیلی.

دوچرخه

به فکر خرید چرخی بود
برای دوچرخه اش
چرخی که نه آنقدر بزرگ باشد
و نه آنقدر کوچک .
می خواست چرخی بخرد
که حتی این زمین خشک
زیر آن، له نشود
چرخی که
اگر حتی کسی دیگر
با او در این مسیر همسایه شد
دوام او را داشته باشد.
چرخ های بزرگ و مختلف
هر کدام به نوعی چشمش را گرفتند
اندکی تأمل کرد و
با شتاب از مغازه بیرون آمد
خنده ای کرد و زیر لب گفت
من که اصلا دوچرخه ندارم.

انرژی

دوست دارم بعضیا رو .
واقعاً انرژی هستند
نگاهشون که می کنی و نگاهت که می کنند
انرژی از سر و پاشون می باره.
آدمای دوست داشتنی، همیشه دوست داشتنی هستند
از دور که می بینیشون انرژی همینجوری باهاشون میاد
انقدر شادند و خوش خنده
و انقدر آروم و خوشکل حرف می زنند
که حد نداره.
من یه نفر رو می شناسم که آشنای نزدیکم میشه.
باورتون نمیشه
از هر نقطه ای از ایران که بگی
رفقای قدیمی و دوستای اونا و افراد مختلف
برا چند دقیقه صبحت کردن با اون وقت می گیرند.
انقدر دوسش دارم که حد نداره.
بعضی وقت ها موقعی که میریم خونشون
میگم این نیم ساعت مال من.
اون بنده خدا هم،
انقدر لطفش بالاست که قبول می کنه
و لحظه ها و روزهای شادی بخشی رو برام
با حرفاش تجسم می کنه و کلی امید می گیرم برای ادامه راه.

آیینه

Ž: چه آدمهایی تو این آیینه
خودشون رو نگاه کردند و رفتند.
گفت: عمر آیینه ها از ما آدما بیشتره
اگر نشکنند.
Ž: اگه بشکنند و تیکه تیکه بشند
بازم آیینه هستند
تو هر ذره اون میتونی خودت رو ببینی
قاب آیینه مثل تن آدمه می پوسه
موریانه می خوره، می سوزه، از بین می ره.
اما آینه مثل روح آدم می مونه؛
اگر هزار تیکه بشه، بازم آیینه هست.

نشونه

اونی که میزارند سر راه دل آدم
برا بعضی ها یه نشونست،
یه علامته،
یه دعوت پنهونی هست که؛
آدم رو بکشه به وادی خودش.
حالا هر کی بتونه این راه رو خوبتر طی کنه
میره به وادی های بالاتر.
اون وقت
شاید بتونه بفهمه معنی عشق چیه.
اول به بانگ نای و نی ... آرد به دل پیغام وی
آن گه به یک پیامانه می... با من وفاداری کند

ترک

دور شدن از عادت ها خیلی سخته
چون عادت شده و روزمره گی.
وقتی نباشه اون حس، واقعاً جای خالبش رو حس می کنی
انگا رتو پوست و خونت هم رخنه کرده.
دوره ترک خیلی چیزها رو باید شروع کردم.
دوست ندارم دیگه یه سری جمله ها رو لبام و فکرم بیاد.
چیزایی که خیلی وقت بود گذاشته بودم کنار.
تجربه خوب بودن رو
بیشتر از خیلی چیزها دوست دارم
نمی خوام تو گذشته ها زندگی کنم

Don't Send




این error رو همه می شناسید
چند دلیل برای اجرا نشدنش:
هر وقت؛ یه برنامه نتونه تو رم اجرا بشه
هر وقت؛ یه برنامه یگه نصب کرده باشید و با فایل های این برنامه قاطی بشه
هر وقت به اینترنت وصل بشید و یه فایل رو بخواد به طور پیش فرض دانلود کند
هر وقت؛ ویندوزتون با این فایل نتونه خودش رو سازگار کنه.
و...

به همه اینا اشاره کردم که بگم:
هنوز error این دل رو پیدا نکردم.
چرا و چی شد ....نمی دونم
چرا این جوری شد .... نمی دونم
چی میشه آخرش.... نمی دونم

مایکروسافت با این همه کوچیکیش
این همه راه حل برای حل یه مشکل گذاشته.

خدا با این همه عظمتش
این همه راه گذاشته. پس چرا اینـ....

خوب بودن

این حرف رو یه زمانی از کسی شنیدم
هیچ وقت هم قبولش ندارم
«خوب بودن هم بهانه می خواهد»
چرا؟
مگه خوب بودن چقدر سخته؟
لازم نیست که همیشه دست تو جیبت کنی
یه موقع می تونی یه لبخند کوچیک بزنی و دلی به دست بیاری
این حرفا رو به یه بنده خدایی گفتم
گفت : نه ، این کار رو کنی طرف پر رو میشه.
گفتم دنیا رو باش.
جایی هست که سقف خونه از شدت خرابی داره می ریزه
نیمه شب هست و داره بارون میاد.
هم صدای قطره های بارون میاد و هم نم نم بارون .
چند نفر زیر یه سقف دارند پتوهاشون رو قسمت می کنند. بازم میگند خدا رو شکر
یه جایی هم، مثل این بنده خدا
این جوری دنیا رو می بینه
آخه چرا؟

مسیحای حیدر

هیچ وقت ؛
تو طرح‌های غم
از کارام راضی نبودم،
به خاطر اینکه؛
رنگ غم رو دوست نداشتم
و باهاش نتونستم ارتباط خوبی برقرار کنم.
خوب و بدش رو دیگه؛ شما ببخشید.

خداحافظ گل شب بو«ج»

چند وقتی رو به یه کی فکر می کنی؛
فکر می کنی
پاک وسادست،
به اندازه همه فرشته ها.
یه دفعه یه چیزایی می بینی و
حس می کنی
تو قالب این دنیای عنکبوتی
که به خدا اگر گل هم باشی
پژمرده میشی.
چند وقته، دارم به نبودنت فکر می کنم
ولی یه چیز گلوم رو فشار می ده
که میگه بی تو دیگه نمی تونم
و دوری تو تمام وجودم رو خسته می کنه.
میخوام قلبم رو چند روزی تو یه اتاق بسته
که هیچ کسی نمی تونه به اون سر بزنه، بزارم.
یه مأمور ویژه هم بزارم
تا هر کسی حتی با امضای دادستانی کل اومد اونجا.
دایورتش کنه هر جایی به جز اون تو.

فریاد

دوست دارم فریاد بزنم
داد بزنم تا جایی که اون ستاره های آسمون که امشب،
باید بیاد بالا سر خونتون
چپکی شن و انقدر کج بایستند و کج بتیابند که تو بفهمی.
بابا نمی دونم چجوری بهت بگم
دارم دیونه می شم.
چرا تو رسم من خیانت نبوده
چرا نمی تونم به جز تو به کسی فکر کنم
چرا این همه ستاره دور و برم هست و تو فقط تو ذهنمی
خوب دله عاشق شده، نباید تو قدر بدونی.
چرا تو یه راهی نمیزاری جلوی من
چرا این همه اشاره های مختلف
نمی دونم راهم درست هست یا نه.
چرا بین این همه ستاره
که هر کدوم یه جوری چشمک می زنند
حتی خورشید داره سوزنده تر تو وجودت می تابه
چرا همش میگم بازم تو.
چرا تو نمی خوای و نمی فهمی.
چرا « کسی دیگه تو کت من نمی ره»
هر سری میخوام بی خیال شم.
چرا بازم میگم نه
فقط خودت.
تو رو خدا یه جوری بیا
حلش کن قضیه رو.

امپرا


متن آهنگ امپراطور دریا
این کلمات رو خیلی دوست دارم...

من فكر مي كنم عشقم كافي نيست
فكر مي كنم كافي نيست
برا همه چي متاسفم
اما به من گفتي مثل يه غريبه زندگي كن.
گفتي با كس ديگه اي برخورد نكن
هنوز هم به نظر نمي ياد حرفات واقعي باشه
تو مي خواي از پيشم بري؟ چطور دلت مي ياد منو ترك كني؟
لطفا اين كار را نكن. ببين چقدر ناراحتم.
بايد با اين همه حسرت چيكار كنم؟
دلم مي خواد زمان به عقب برگرده ، از پيشم نرو
دلم برات خيلي تنگ مي شه و قلبم از رفتنت مي شكند

دانلود همه آهنگ های موسیقی متن فیلم امپراطور دریا: ...........حجم : 10 مگابــایت
دانلود موسیقی متن پایانی امپراطو دریا: ...............................حجم: 1.75 مگابایت
دانلود موسیقی جانگ بوگو: ...............................................حجم : 820کیلوبایت
دانلود موسیقی یوم جانگ: ............................................... حجم : 820کیلوبایت

گفتار نیک ، رفتار نیک، پندار نیک

کوروش پاک می فرماید:
شهریاران را
از میان دانایان و دلیران برگزیدم
دبیران و درباریان را
از میان حکیمان
و گفتم جز به پندارنیک
در سرنوشت مردم ننگرند
و گفتم جز به گفتارنیک
با مردمان سخن نگویند
و گفتم جز به کردارنیک
همراه مردمان نشوند
بدین تدبیر است
که بزرگی، بزرگی می‌آورد
و عدالت، عدالت.

مصاحبه ای با عزرائیل

¤ سلام ای ملک الموت
ô سلام خدا بر تو.
¤ به تو در ادامه «آمیر» می گویم عیبی ندارد.
ô خدا برای هر موجودی اسمی نهاده اسم من «عزرائیل» است ولی برای این مدت کم عیبی ندارد.
¤ چه شد که این شدی، ای بزرگوار.
ô نمی دانم داستان آفرینش را می دانی یا خیر.
¤ بله ولی از زبان شما می خواهم بدانم
ô من اولین فرشته ای بودم که به فرمان خدا به پدر بزرگوارتان «آدم» سجده کردم
¤ فقط به خاطر همین؟
ô نه تقدیر و تصمیم الهی نیز در بودن من به این شکل نقش مهمی داشت.
¤ دوست داری شغلت را
ô آره و نه
¤ چرا؟
ô چون های مختلفی است و فقط یکی نیست. فقط این را بگویم دوست ندارم جان مردمان گمراه را بگیرم.
¤ چرا مگر چطور است؟
ô چون شبیه آنها می شوم و وقتی خودی خودشان را می بینند از ترس حتی، یاد خدا را هم فراموش می کنند
¤ خاطره خوشی داشته ای از کارت
ô آری. بسیار.
¤ کی .
ô موقعی که به سراغ صالحان رفته ام
¤ چرا مگر چه فرقی داشت
ô به برخی وقتی که می رسیدم گلی در دستشان می دادم و با بو کردن آن گل آبی خوشبو، نزد خدایشان می رفتند و برخی بهتر از این.
¤ «آمیر» اگر بخواهی درباره زمین و مردم، به فرشته ها در آسمان چیزی بگویی، چه می گویی !
ô می گویم به خانه های فقیرانه ای رفتم و صفایی در آنجا بود که حد نداشت به خانه های بزرگانی رفتم که وجودشان پر از نور بود
به خانه اشراف زادگانی رفتم که همه چیزشان را می دادند برای لحظه ای و به دنیایی قدم گذاشتم پر از حرف ها و راز و رمز.
¤ «آمیر» تو هم آیا می میری!
ô بله همه چیز در روز قیامت تمام می شود
¤ پس جان تو را که می گیرد؟
ô بعد از گرفتن جان تمام موجودات و حتی فرشته ها خدا جان من را می گیرد
¤ تا حالا به اینکه خدا جانت را بگیرد فکر کرده ای ؟
ô خیلی زیاد. و می دانم اگر خدا جانم را بگیرد. این را می گویم: اگر جان سپردن، انقدر سخت بود هیچ گاه جان کسی را نمی گرفتم.
-یدفعه یه باد شدیدی وزید و صدای عجیبی اومد
¤ جناب «آمیر» این چه صدایی بود
ô احضار شده ام باید بروم.
¤ میشه این مصاحبه رو بعداً ادامه بدیم
ô اگر فرصتی بود، حتماً
¤ آخرین حرفتان برای دیگران
ô بشتابید به خوب بودن، نه خوبی ظاهری، خدا بر دل هایتان آگاه است. نگذارید روزی بیاید که حسرت گذشته ها را بخورید.

درود آمیر


هر وقت اسم فرشته مرگ،
ملک الموت به گوشم می خوره
نمی دونم چرا ناخودآگاه
یاد این کلمه می افتم «آمیر».
اون قدیما؛ هر وقت اسمش رو می شنیدم
ترس عجیبی داشتم
تمام موهای تنم سیخ می شد
و کلی می ترسیدم
الان هم همچین حسی هست
ولی نه انقدر.
خیلی وقته به چشم یه دوست
دارم بهش فکر می کنم.
دوستی که یه روزی بالاخره باید بینیش.
خیلی چیزا دربارش شنیدم
خیلی افسانه ای و اسطوره ای هست.
یه بار تو خواب؛
با تمام وجود حسش کردم.
«تا حالا حسش کردید»؛
انگار یکی از پشت می خواست پیراهنم رو بکشه
که یدفعه روحم کشیده شد بیرون.
تو صدم ثانیه
حس کردم روحم از بدنم اومده بیرون،
در حالی که جسمم رو که همونجوری ایستاده بود
نگاه می کردم
و داشتم همینجوری به عقب کشیده می شدم و
یواش یواش داشتم می رفتم بالاتر و بالاتر
خیلی حس غریبی بود
خیلی.

از جنس یک فرشته

همه چی آبی بود و سفید.
انگار تو یه ماشینی نشسته بود
که با سرعت تمام؛
تموم خط کشی های سفید جاده رو پشت سر میذاشت.
یه دفعه یه حس عجیبی اومد تو وجودش
که از خود بیخود شد.
چشماش رو خوب وا کرد
دید رو تخت بیمارستان دراز کشیده.
یه نفر دیگه هم کنارش ایستاده بود
سلام کرد و گفت شما.
گفت همونی که
عمری دوست داره بشه بنده خدا.
† گفت: با من کاری دارید.
Žگفت : من دیگه کارم تموم شده
† گفت : حرف دیگه ای نداری.
Ž گفت: خدا بیامرزدت.

هزار فرسنگ بالای ابرها

نگاهت که می کرد
از روی خجالت و احترام سرت رو مینداختی پایین.
خیلی خوب و با صفا بود و صدای گیرایی داشت.
بوی عطر مخصوصش تو اون محیط پخش بود
وقتی که صحبت می کرد،
جوری مشتاق می شدی بشینی پای ادامه حرفهاش
که حد نداشت.
انگار خدا داشت
دونه دونه حرفهای خودش رو
از زبون اون بنده خدا به تو می گفت.
وقتی یه نگاهی به اون می کردی
و یه نگاهی به خودت
می دیدی تو کجا و اون کجا.

برگ های خشک جاده

برگ های خشک جاده و
صدای خش خش رهگذر
در پهنای آن.
سکوت سرد همیشگی
حس غربت در این سکوت
و نسیم سرد کسل کننده.
هوای ابری
و ابرهای سیاهی که بر فراز
این آسمان گسترده شده
خسته کننده شده است
خسته کننده.

چند تا Enter بزن

برای اینکه یه مطلب رو
یه جوری تو صفحه «پر» کنیم
خیلی وقته عادت شده؛
که چند تا enter بزنیم.
خیلی هم خوب جواب میده
این نکته اصلی تو صفحه آرایی روزنامه است که
هر نقطه ای رو پیدا کردی؛
به شرطی که اون نقطه جمله رو تموم کنه
یه enter بزن تا یه سر خط جدید
و یه فاصله جدید بین ستون ها ایجاد شه.
ولی نمی دونم؛
چرا برای این موضوع که
چند وقته؛ من رو مشغول خودش کرده،
هیچ نقطه ای پیدا نمی کنم تا یه سر خط جدید شروع کنم.

برکه کوچک آبی

رو تختی چوبی
پر از نقش و نگار
تو یه شب تاریک
که فقط نور ماه
اونجا رو روشن کرده
نشستم.
یدفعه یه چیزی تو چشمم برق می زنه
یه نگاهی به اونجا می کنم
می بینم که اندازه دو تا لیوان آب
آب یه جایی جمع شده
«و انگار مثل آینه که
هر چی که دور و برش هست
رو نشون میده.»
داخل اون برکه کوچیک آبی
یه نور آبی روشن
داره تو ذوق میزنه.
خیلی قشنگه؛
تو اون فضای کوچیک
بازم ماه داره خودنمایی می کنه.

تحمل

خسته ام و خوابم میاد.
وجودم پر شده از از یه سر درد عجیب
داغون داغونم
داغون لحظه ها
لحظه های تنهایی بی تو
می خوام دوری از تو رو جدا کنم از این خاطره
هر سری که می خوام بیوفتم تو خیابون نزدیکی
بدجور دور می شم و کلی خستگی میاره تو وجودم
راه بزار.
راه بزار که خیلی خسته ام

می خندم

می خندم
ولی با خنده هام این رو میگم
که خسته نیستم.
ولی خستگی بعضی وقتها
زیاد و زیادتر میشه
طوری که انگار
راه نفس بسته شده و
دوست نداری ادامه بدی.

کلید اسرار

قواعد اصولی 9 گانه برای انجام معجزات کوچک در زندگی روزمره
1. به وقوع معجزات ایمان داشته باش.
2. طوری زندگی کن که انگار قادری هر کاری را که قلبا مشتاق آن هستی انجام دهی.
3. طوری با علاقه بیاموز که انگار مبتدی هستی.
4. همیشه طوری عشق بورز که انگار برای بار اول عاشق شدی.
5. بخشنده باش طوری که انگار بی نیازترین آدم روی زمینی.
6. با جدیت و علاقه کار کن که انگار فقط برای میل باطنی و علاقه ات کار میکنی نه برای در آوردن کسب پول.
7. آسوده خاطر باش طوری که انگار هر چیزی آن طور که تو میخواهی انجام خواهد شد.
8. با خداوند طوری حرف بزن که انگار همیشه تمام دعاهایت مستجاب می شود.
9. خوب زندگی کن و خوش باش طوری که انگار قادری هر آنچه را که دلت می خواهد برای خودت فراهم کنی.

تعادل

از جایی رد می شدم، دیدم؛
یه سری آدم جوری راه می رند که
انگار هیچ کدوم پاهاشون رو زمین نیست
انقدر، راحت راه میرند که
آدمای روی زمین
نمی تونند اینجوری
تعادل رو برقرار کنند.

لیز

همش لیز می خورد
می رفت و می اومد
بدون اینکه تو راهرو بفهمی.
نه نمازش از روی ریا بود
نه کاراش.

ساحل







بر شن های ساحل کنار دریا دراز کشیدم
سایه یه درخت، سایبون شده بالای سرم.
شنای زمین تختی شده به چه نرمی،
موج های دریا که میاند به سمت ساحل
چه صدای گوش نوازی دارند.
اون باد خنک کنار دریا که
تو یه لحظه به بدنت می خوره؛
کل وجودت رو حال میاره.
چقدر خوبه اینجا رو حس کردن.
دوست دارم با این کلمه ها
تو هم حسش کنی
و شاد شی .

ویترین

تو یه فروشگاه بزرگ
دارم می چرخم که تو اون
ویترینی پر از همه چیز هست
هر چی که فکرش رو کنی
از همه رنگ و شکل.
با این همه قشنگی و زرق وبرق
با این همه تبلیغ و این همه اشاره؛
هیچ کدوم برام مهم تر از «تو» جلوه نمی دن.
فقط دوست دارم
تو این فروشگاه
ویترینی که تو توش هستی،
بشینم از صبح تا شب ببینم،
ولی افسوس که همیشه
تو ثانیه ها این فرصت برام بوده.

آقا رضا

شنیده بود آقا رضا جنساش خوبه
و هر چی میفروشه اومد داره.
رفت تو مغازه آقا رضا.
نه آقا رضا بود و نه شاگرداش
اومد از مغازه دار کناری
سراغش رو گرفت؛
گفت: آقا رضا نیست، کجاست.
همسایه گفت: نمی دونم
بعد به همون شیوه مغازه داری؛
دو سه تا داد بلند زد آقا رضا ، آقا رضا .
ولی نبود که نبود
بعد از چند دقیقه؛
آقا رضا اومد تو مغازه.
مغازه دارا گفتند، کجایی آقا رضا.
مغازه رو گذاشتی به امون خدا.
گفت: آره
مرد مو بلند سفید چهره ، کلاه به سر
که تو اون راسته مغازه دارا
بهش درویش میگند.
گفت: آدمی که خوب باشه و
رزق حلال در بیاره.
چشم هیچ دزدی به اون مال نمی افته.
احتیاجی هم به این سپردن ها نداره.
چه خوب گفت اون درویش.

شریک زندگی

چقدر قشنگ خونده این شعر رو
از تو گذشتن سخته / با تو نبودن درده / واسه من
زنده بودنم مرگه / بدون تو و عشقت / واسه من
وجود من ماله تو / قلب تو هم ماله من / عزیزم
رفتن تو مرگ منه / نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم / تا پای جون دوست دارم / اگه تو از من جدا شی / امید موندن ندارم
واسه با تو بودن / زندگیم رو باختم / یه کلبه ای از عشق / واسه تو ساختم من.
عاشق تو بودم / عاشق تو هستم / درای دلم رو برای همه بستم من.

زندگیم تا الان بوده همش عذاب و بس / یاد گرفتم برم جلو عصا به دست.
حس می کردم که به انتها رسیده طاقت / خودم رو رها کردم و زدم به سیم آخر
فکر می کردم تموم شده دیگه دوره پاکی / وقتی دیدمت، فهمیدم تو این کره خاکی
میشه هنوزم دوست داشت و عشق نمرده / فهمیدم این رو که زندگیم چشم نخورده

من و تو با همه فرق داریم / این رو خودتم می دونی
اگر تو بری / می میرم تو بگو که با من می مونی
همه دردای من تویه بغض صدامه، آره / داستان زندگی، همچنان ادامه داره
ولی بسه تک و تنهایی ادامه دادن / میخوام منم بگم، تو آسمون یه ستاره دارم
غرور رو میزارم کنار، پس بزار تا بگی / که مثل تو پیدا، میشه از هزار تا یکی
دل من بدجوری بی تابه، به خاطر با تو بودن / تو رو میخوام ، با تمام وجود و تار و پودم
می دونی کلی منتظر بودم تا شبی بهم بگی / از اینجا به بعد فقط تویی برام شریک زندگی
پس حالا میاد روی زمین، قلم یاس /
بی تو دیگه، باسه من ، پایان کلمه هاس.

سکوت

ای افق
از اینکه بر بامهای بلند آسمان ها نشسته ای
و بر این خانه سبز کوچک نظر می کنی سپاسگزارم.
سکوت؛
بی حد و بی انتهاست
سکوت دنیایی است که به آن
هیچ قلمرویی نمی توان نام نهاد
سکوت ؛
مانند سرزمین سپیدی است
پر از نادیده ها و کلمات سپید
که هیچ چشم و هیچ گوشی آن را نمی فهمد
مگر دریای بی کران دل.

دل

کارگران وجودم در حال کارند
گاهی داربست ها را تکان می دهند
به این نشان که ما خسته شدیم
از این کار طولانی و یک سره.
ستونهای بدنم که با قدرت تمام
عمری برا آنها تکیه داده ام؛
به سخن می آیند و می گویند
در سخت ترین شرایط
همچنان پا برجا بوده ایم.
افکار به صدا در می آید
و می گوید در تمام ریز و بم های زندگی با تو بوده ام.
دست ها به صدا در می آید
و می گوید: همیشه و همه جا حتی
در اشاره ها کنارت بودم.
دل به صدا در می آید
و می گوید : ببخش اگر تو را شکستم
و گاهی تو را ابری کرده ام.

1000

دیروز 1000 شدم
می خواستم هر وقت هزار شدم؛
مطلبی بنویسم،
ولی یک کم دیر شد
دلیلش رو هم بزارید، فراموشی .
همیشه هزار رو دوست داشتم
چون کلمه های قشنگی رو تو خاطرم میاره .

هزار افسون
هزار تو
هزار و یک شب
هزار و یک روزنه
هزار راه نرفته
هزار درنای کاغذی
هزار چهره برای یک مرد
هزار نان ، عشق و موتور1000
هزار کلمه فقط برای تو.

دل بزرگ

سر کلاس درس نشسته بود.
معلم از شاگردان پرسید
دوست دارید چه کاره شوید
هر کسی بلند شد چیزی گفت
یکی به خاطر پولدار بودن خانوادش
گفت: تاجر
یکی گفت: بازیگر، مهندس، دکتر و..
ولی یه شاگرد به خاطر شرایط بد زندگیش
بلند شد و مثل یه سرو ایستاد و
با صدای کوچیک و معصومش گفت:
من می خوام فقیر باشم.
همه دنش آموزان،
حتی معلم بهش خندیدن.
ولی چیزی گفت
که همه منقلب شدن.
گفت:
بابای من میگه؛
اگه درست باشی،
زور نگی،
دعوا نکنی،
خوب درس بخونی،
احترام داری
حتی با اینکه خیلی فقیر هستی.

دلتنگی

دلتنگی هایم را
با کدام قایق خیالی
روانه دریای بی کرانت کنم
ای عشق من.
تا بدانی دلتنگ تر از گذشته
به تو می اندیشم.

دلخوش

دلخوشم به این دلخوشی زودگذر
می دونستم که این دلخوشی زود تموم میشه
خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بودم
همش داشتم 1*1 می کردم
که جواب اون هم قاعدتاً یک می شد
ولی تو فکرم 2 رو برا مدتی
چه قشنگ ترسیم کرده بودم .
دوست دارم کاری کنم که این فرصت تموم نشه
ولی نه راهی مونده و نه راه بلدی.

1-2-3

بعضی وقت ها
دو تا دستم رو
روی چشام میزام
و تا 3 می شمارم،
به این امید که اومده باشی،
ولی هر سری
جور دیگه ای اومدی.

دروازه هزارتو

قدم در این هزار تو گذاشته ام
اینجا صدها چشم بیرون زده
از دیوار تو را می بینند.
چه خطراتی بی حدی،
و چه سختی های شمار ناپذیری را
در این راه متحمل باید شوم؛
تا از دروازه این هزارتو بگذرم.
می دانم
جایی، بعد از همه این سختی ها،
آرزویی را که انتظارش
را می کشم ،خواهم دید.
به تو ای افق...
همه چیز همین است
پس احتیاجی به تغییر نیست
باید «بی» و « با» ها را کنار گذاشت
و در سرزمین بدون قانون و تغییر پا گذاشت
چون تغییری و تعبیری نیست
و نباید حرکت کرد.
همه چیز از منظر تو
اینگونه است؟

به تو ای رهگذر...

به تو ای رهگذر که از
خیابانی با رنگ افق
مرا به نیست ها
هدایت کردی .
چرایی درونم هست،
جوابش را تو می دانی.


من از تو می پرسم :
تو از کوچه ها و خانه هایی گذر کرده ای ،
و از اندیشه هایی خبر داری ،
که من حتی نتوانسته ام؛
نشانی از آن کوچه پیدا کنم
آیا من گمشده این خیابان ابدی باید باشم؟

یا راهی دیگر وجود دارد!
چرا من باید اینگونه
مواجه با نیست ها قرار بگیرم.

سرگردان

در جنگل برف زده زمستانی
سرگردان سرگردانم.
امروز که راوی خبرهای جهان.
از نیست ها خبری به من داد
مرا سرگردان تر از
روزهای تنهایی کرد.

دور...

در خیایان تاریک و بی رهگذر
و جایی که دیوارها به بلندی
برجهای بلند و چندین طبقه ،
و درختانی با شاخه های خمیده
تا روی آسفالت ؛
و نور چراغی که زردی خستگی مانند آن
بر سیاهی زمین خورده ،
با دستانی در جیب
حرکت می کنم
و باد سرد پاییزی که
بر وجودم می نشیند
مرا دور و دورتر می کند
از...

نمی دانستم







نمی دانم و
دچار عداب وجدان شده ام .

غمی مرا
در میان خود قرار داده.

غمی که انگار مرا
در خواب زمستانی فرو برده است
و هر چه می کنم
از آن نمی توانم،
بیرون آیم .

باور کن نمی دانم
این بار شاید باید عزمی جدی تر
از تو دور می شوم.

ببخش و ببخشید
که کم بودم و زیاد خواستم.

دنیای زیر پای سیاه و سفید


در زندگی بازیگری هستی
به وسعت نمایشنامه های الهی.

در نمایشی هستی ،
به وسعت چشمهای بینا و دیده های بی انتها.

شطرنجی است
که یا به بازی می گیری ،
یا به بازی گرفته می شوی.

کیش می شوی
در ابتدا.

و مات می شوی
در انتها .

چرا، آدم مهره ای است
که در این دنیای کاشی کاری شده
سیاه و سفید گام نهاده

و گاه گاهی پرش های بلند می کند
و گاه گاهی هم عقب نشینی.

مات

در کنار خنده های گاه و بی گاه باد
که بر گوش طنین انداز می شود
برخورد موسم باد
بر برگ های درختان
آرایشی خاص به آن ها می دهد
و بیننده خود را
مانند آخرین مهره شطرنج
مات در این کیش شدن الهی
قرار می دهد.

افق

به افق ها می نگرم
و تو را در دور دست
بر بالای درختان سرسبز؛
به سبزی رویش برگهای تازه؛
و بر روی دریاچه ؛
سایه تو را بر روی آب
که با حرکت آرام
موج ها به این سو و آن سو می رود
تماشا می کنم
و خوشحال از این که
باز هم فرصتی دیگر شده
تا تو را جور دیگر نیز بر این فراز ببینم

من آموختم


خیلی خوبه حتماً بخونید
من آموختم که باید بدون توجه به مردم، آنچه درست است انجام دهم !
من آموختم که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم !
من آموختم که برای رسیدن به جواب درست ، باید درست بپرسم !
من آموختم که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست !
من آموختم که نمی توانم از دیگــران انتـظار داشتـه باشم که مشکلات مرا حل کنند !
من آموختم که هر کاری را که واقعـا" از تـه دل دوست داشتـه باشم ‘ درست ‘ انجام دهم !
من آموختم که گـاهی اوقات حیوانـات بهتر از آدمها می توانند یک نفـر را خوشحال کنند!
من آموختم که خوب بودن هیچ هزینه ای ندارد !
من آموختم که دوست واقعی خریدنی نیست ، ..... باید آنرا پیدا کرد !
من آموختم که عشق سرمایه عظیمی است که هر کسی و هر دلی آن را ندارد !!!!!

زیر سایه درختان بهشتی

میگن خوبا، / مثل محافظای زمین می مونند
هر وقت که خدا میخواد / به خاطر سیاهی دل آدما / عذابی نازل کنه
فقط به حرمت این خوبا
عزابش رو / دور می کنه از اون سرزمین
وقتی هم که اون عزیز میره تو آسمونا / اگه خدا هیچ عذابی هم به اون سرزمین نفرسته
همین که اون خوب رو ازشون دور می کنه / از هر چی عذاب بدتره

روحتان شاد
و زیر سایه درختان بهشتی
در کنار پیامبر
شاد و خرم باشید.

صادقانه

یکی از بچه ها دیروز وبلاگم رو نگاه کرد،
گفت چی شد یه زمونی خوب می تاختی کلی شعر و داستانک و...
گفتم : فقط تو وبلاگ انتشار نمی دم،
چون یه زمانی بود آدمای خاص به وبلاگم سر می زدند
ولی الان تقریباً داره عمومی میشه
هر شب دارم می نویسم فط اینجا نه.
گفت: رسماً تعطیل، گفتم نه...
تو این چند روزه شاید یه تغییرات کلی تو وبلاگم بدم.
و این که « در قلبت رو برای هر کسی باز نکن، اونی که میخواد بیاد توش ، خودش کلید داره»

به اندازه تموم پیوندهای یونی مثبت و منفی اتم ها
که هر کدومشون می تونند یه دنیا تغییرات باشند به کل دنیای موجودات؛
آرزوی شادی می کنم برای هر کی این مطلب رو می خونه.

توصیف خدا از دیدگاه ملاصدرا

خداوند بي‌نهايت است و لامکان وبي‌زمان.

اما به قدر فهم تو کوچک مي‌شود/ و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود / و به قدر ايمان تو کارگشا مي‌شود / و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريک مي‌شود.../ پدر مي‌شود يتيمان را و مادر/ برادر مي‌شود محتاجان برادري را/ همسر مي‌شود بي‌همسرماندگان را
طفل مي‌شود عقيمان را / اميد مي‌شود نااميدان را / راه مي‌شود گمگشتگان را / نور مي‌شود در تاريکي ماندگان را/ شمشير مي‌شود رزمندگان را / عصا مي‌شود پيران را / عشق مي‌شود محتاجان به عشق را...


خداوند همه چيز مي‌شود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا / و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاک / و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها،ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!


چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه‌اي خوراک و تکه‌اي نان مي‌نشيند/ در دکان شما کفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌کند
و در کوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند... / مگر از زندگي چه مي‌خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي‌شود ...؟

احساس ...

احساس مي كنم
جنگل
به طرف شهرمي آيد
احساس مي كنم
نسيم در جانم مي وزد
احساس مي كنم
مي شود
در رودخانه آسفالت پارو زد و
قايق راند...
همه اين احساس ها را
عشق تو به من بخشيده است.
گوشه ای از کتاب

پایین آوردن پیانو از پله های یک هتل یخی"

رسول یونان


ضرب المثل های شیرین فارسی








به خاطر علاقه زیادی که به ضرب المثل های فارسی دارم
پارسال یه مجموعه ای رو جمع کردم از ضرب المثل های فارسی
و تو قالب یک فایل پی دی اف همشون رو جمع آوری کردم.
امروز سر زدم به انجمن های قدیمی که عضو بودم
این فایل رو دیدم گفتم بزارم اینجا تا هر کی دوست داشت دانلود کنه
من پیشنهاد می کنم دانلود کنید
خیلی خوبه
ضرب المثل ها .......... حجم: 1.46 مگابایت

برکه زلال

صبح ها که بیدار می شدم
از مسیرایی که رد می شدم
یه آشنایی می دیدم کنار برکه
که تو دستش یه ظرف پر از غذا بود برای ماهی های تو برکه
یه روز که گذری از این مسیر رد می شدم دیدم
یه ماشین پر از نامرغوبی ها رو در سطح برکه خالی کرد
نمی دونم چرا و چه جورشد !
فقط تعجب کردم و کلی حیرت

همه چی بر عکس


دنیای عجیبیه
پر از بی خبری هایی از حال و آینده
انقدر فراز و نشیب داره
و انقدر دگرگونی
که بعضی وقتها جا می خوری
یه روز حال و احواله
و روز دیگه تیر و تیرکمون.

امروز...نبودم

امروز به هیچ جایی
تو دنیای عنکبوت سر نزدم .
جالب بود برام،
همه بی اهمیتی به این دنیاها.
کاری که چند وقتی برام شده بود
سرزدن و در صورت تونستن، کمک کردن.
نمی دونم، شاید کاری کردم که خودم بی خبر بودم.
یا به قول بنده خدایی شده بود حال به هم زدن .
چرخش 360 درجه رو هیچ جوره دوست ندارم ،
تو این جور قضایا نه میخوام واسطه باشم، نه میخوام واسطه باشن.
نمی خوام و نمی خوام و نمی خوام.
برا همین دنبال رد پا هم نرفتم.

7موردमोहनदास करमचन्द गांधी؛


از نظر مهانداس کارامچاند گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

1- ثروت ، بدون زحمت

2- لذت، بدون وجدان

3- دانش، بدون شخصیت

4- تجارت، بدون اخلاق

5- علم، بدون انسانیت

6- عبادت، بدون ایثار

7- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی
چند روز پیش از مرگش
بر روی کاغذی نوشت و به نوه اش داد.

علامت سوال

هر چی سعی کردم بفمم
کی بود و از کجا و چرا؟
نشد...
حرفهاش رو، که چند بار مرور کردم دیدم
آدمی هست که می خواد همه آدمای شهر چشماشون رو ببندند
دستاشون رو بزارن پشت سرشون ، پاهاشون رو جفت کنند
سرشون رو بندازن پایین و اگه یه لحظه زیرچشمی جایی رو دیدند
با یه عصا بزنه تو سرشون .
و خودش رو هم ناظم شهر می دونه.
گذشت اون زمون ...

13 راه زندگی از گارسیا

1. دوستت دارم ، نه بخاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
2. هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
3. اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
5. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کناراو باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
6. هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
8. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
9. شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وفتی او را یافتی بهتر می توان شکرگزار باشی.
10. به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11. همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
12. خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
13. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

آلبوم بی کلام تنها درباران

لذت گوش دادن به این آهنگ ها / از نوشتن هر موضوعی آرامش بخش تره.
آلبوم بی کلام و آرامش بخش« تنها در باران»/ اثر هومن راد «Alone In The Rain»
این اثر با سازهای مختلف نواخته شده / واقعاً آرامشی به شما میده که حد نداره.
لینک تک تک آهنگ های آلبوم با بهترین کیفیت
صدای زندگی حجم: 4.0 مگابایت
فرشته حجم: 4.5 مگابایت
دوری حجم: 4.5 مگابایت
تنها در باران حجم: 5.3 مگابایت
شب آرام حجم: 4.4 مگابایت
چشم های تو حجم: 3.8 مگابایت
بی وفا حجم: 6.2 مگابایت
خاطره حجم: 4.0 مگابایت
دانلود غیر مستقیم کامل آلبوم
تنها در باران حجم: 36 مگابایت


عکس از : Çağrışım 07

زندگی

زندگی راهرویی طولانی تا ناکجاست
و هیچگاه آسان و راحت نمی توان در آن قدم گذاشت
و بدون گذر از هیچ مانعی نمی توانیم ا ز آن عبور کنیم
اما هزار توی آن ،
برای ما پیام هایی دارد
و از میان آن راه مان را می یابیم.
گم می شویم، اشتباه می کنیم. ولی با این حال دوباره و دوباره
همان راه را می رویم و از کوره راهها عبور می کنیم.
اما اگر به زندگی ایمان داشته باشیم،
خداوند راه را به رویمان خواهد گشود
و راهی را به ما نشان خواهد داد
و آن راه شاید همان راهی باشد
که هیچگاه در آن قدم نگذاشته ایم.
اما نهایتاً ما را به خوبی ها خواهد رساند.
گوشه ای از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد»

ايساتيس - شهر یزدان



یه طرح ، پیشگاه یزدان یزد

برای بزرگ شدن عکس بر روی عکس کلیک کنید

نمایش نامه

زندگی و فرصت ها
دقیقاً مثل بازی تو یه نمایشنامه بزرگ می مونه
شخصیت ها جوری بازی می کنند
که می خواند یه منظوری رو برات رونمایی کنند
یا یه جوری دیگه خودشون رو نشون بدند
(یا آبانس بدن. یا امتیاز بگیرن).
بعضی وقتها؛ تو هم میگی باشه،
بازیتون رو قبول کردم ،
هر چی شما بگید!
اصلاً من تسلیم.
ولی کاش!
اونم بدونه من و کلی اگه (اگر)،
اگه می کشم کنار
فقط به خاطر دوست داشتن زیاده.
دوست ندارم بیام وسط خوشی کسی که
خیلی دوسش دارم.
می خوام دوست داشتنم رو
این جوری بهش نشون بدم
شاید! به خودم دارم ضربه می زنم،
ولی اگه من لحظه هایی رو
تو عمق وجودم
ناراحتم و کسل.
می دونم
که اون شاد و خوشحاله،
همین خوشی اون
برام بسه.

بازیگر

وقتی به نمایش نامه های داخل سالن تئاتر / نگاه می کنی / می دونی چی جلب توجه می کنه:
بعضی وقتها خودت رو
تو یکی از اون نقش ها پیدا می کنی
یه موقع است نقش یه پرچمدار رو به عهده داری و کلی غرور/ که همه برات دست می زنند.
یه موقع هم یه اسپری دستت می دن / و باید گلهای باغچه رو سم زدایی کنی.
یه موقع هم هست که اصلاً چیزی نمی گی و چیزی نمی شنوی
با زبان اشاره و پانتومیم کارا و حرفهایی رد و بدل می شه / که با کلی کلمات قلمبه نمی تونی اون رو بگی.

بعضی وقت ها انقدر نمایش نامه جالب و هیجان انگیزه
که بزرگترین نمایشنامه نویس هم با هزاران هزار سلول خاکستری که خدا بهش داده
نمی تونه ادامه اون نمایشنامه رو اونجوری بنویسه.

می دونم که به بازی سرنوشت اعتقاد دارید
از صبح تا شب کلی تغییر و حادثه تو زندگی آدم رخ می ده.
یه موقع هست که با ته ذره امید داری سر می کنی؛ که انگار آخرین قطره مونده آب، تو آخرین چاه دنیاست.
یه موقع هم با یه دریای پهناور روبروی میشی که نمی دونی شروع اون از کجاست.

کلاً شرح

طرح از: بهمن عبدی

مسافر شهر کویر

قدم بر سینه خاکی می گذارم که تمام وجودم متعلق به این خاک است.
در دل کویر جایی که چشم تا چشم؛ رنگ سرخی شن ها و ماسه هایی
که با خطوط مختلف چین و چروک دار تزئین شده است، خودنمایی خاصی می کنند.
جایی که خورشید به حدی می تابد که با وجود عینکی که بر چشم داری
باید چشمانت را فشرده تر کنی تا نور چشمانت را اذیت نکند.

بی اختیار بر روی تختخوابی نرم / از جنس کویر دراز می کشم.
و دستانم را باز می کنم / تا نسیم های متفاوت کویری
که در هیچ کجای عالم نیست / به کل وجودم برخورد کند

ناگهان احساس می کنم سایه ای بر روی صورتم افتاده
که متعلق به پردنده ای است با پاهای استخوانی و بالهای کشیده پوشیده از
رنگ خاکستری گه دور سرش مانند تاجی از پرهای سفید تزئیین شده.
بله درنای کویر وقتی بالهایش را باز می کند.
گویی فرشته ای در دل کویر است و نگهبان خاک این خطه دست نخورده، است.
شادم از این حس زیبا که به خاطر لطف خدا برایم پیش آمده.
ولی افسوس که فاصله ها و کم وقتی ها
در دنیای تعادل مسلط بر مرزها و زمان ها ست
و نمی توان بیشتر در این مسیر قدم گذاشت.

تنها


تو گشت و گذارای اینترنتی امشب
از وبلاگ دوستی عزیز
وارد یکی از پیوندها شدم
عکسی رو دیدم که خیلی زیبا بود
یه داستان قشنگ برام ترسیم شد که خیلی دوستش دارم

بچه ای سوار تابی بود و داشت با هر بار بالا و پایین شدن تاب
همینجوری آسمون رو نگاه می کرد
یه لحظه فکر کرد چرا آسمون اینجا این شکلیه
گرد وبیضی و برعکس.
مگه تو قصه ها نخونده بود
یه آسمون بزرگ و صاف وجود داره.
دوست داشت از کسی بپرسه
تا جواب این «چرا» ها رو بهش بده ،
ولی انگار خودش تک و تنها تو اونجا بود
یه لحظه به خودش اومد و گفت پس من چیکار کنم
از کی کمک بگیرم
یعنی خدایی که من رو خلق کرده به فکر من نبوده.
تو همون لحظه یدفعه
نور خورشید طوری رو صورتش افتاد که
همه ذهنش رو یدفعه به اون سو فرستاد
خورشید بهش گفت:
می دونی وقتی دستهای آدما میره بالا از آسمون
چند میلیون از شما میاد تو زمین
ولی وقتی دستهایی برای روز شدن من میاد بالا
فقط من و تنهایی و خورشید بودنم
میاد تو آسمون.
منم بهش گفتم به خاطر اینکه تو تکی و بی نظیر
و این همه خوبی رو تو یک جا داری
برای همین خدا تو رو همین یه دونه خلق کرده .
دیگه اون بچه چیزی نمی خواست
و شکر کرد از اینکه خدا اون رو به خاطر محبتش
برای آدما می فرسته
و اون رو از یاد نمی بره، هیچ وقت.

عکس رو از وبلاگ من و دیگری برداشتم

«از» «به»

امشب بعد از خداحافظی ای که
جمله های قبل «از» اون
پر از «از» و «به» بود
یادم افتاد خودکاری که همیشه منگنه کردم «به» ذهنم، همرام نیست
تا بتونم یه سری «از» اون حرفای قشنگ رو تو طاقچه افکارم ذخیره کنم
«به» خاطر زنگی که قبلش خورده بود،
فکرم رو جایی دیگه گذاشته بودم.
و همه جمله ها بعد «از» خداحافظی اومد تو ذهنم.
و دیدم چه فرصتی «از» دست رفته بود.

دوستم می گفت:
«از» اون موقع که رفتم دانشگاه
با خیلی چیزا خداحافظی کردم
«از» اون موقع که رفتم سر کار
با خیلی چیزا خداحافظی کردم
« از» اون موقع که عروسی کردم
با خیلی چیزا خداحافظی کردم

«به» خاطر همین
از زندگیم خیلی راضیم.

قلمرو

در جنگلی سبز و خرم
و در خانه ای چوبی بر روی صندلی «بهار خواب» نشسته ام.
وقتی که پنجره را باز می کنی
می بینی دریاچه ای با رنگ آبی و شفاف برقرار است
و بر روی آن چند پرنده که دمی بلند و بالهایی افراشته
و بدنشان پوشیده از رنگ آبی فیروزه ای است، نشسته اند.
وقتی که به آب دریاچه نگاه می کنی
از زلالی آب ابرهای آسمان پیداست
ماهی های درون آب
به جای باله های معمولی
دستان کوچکی دارند و
گویی مانند انسان ها شنا می کنند
گل های حول این دریاچه
به رنگ زرد و بنفش و آبی هستند
و آهنگ آرامش بخشی در حال پخش شدن است
که جلوه ای خاص به این بهشت کوچک می دهد.
کمی دورتر دروازه ای را می بینی
که گویی پایه های این دریاچه با بلورهایی افراشته شده
که پشت ستون ها را می توانی تماشا کنی
و حول این ستونها گویی گلهای پیچک سبز رنگی
این دروازه را تزئین کرده اند
انقدر این دروازه زیبا و روشن است
که از دور خودنمایی می کند.
می گویند هر کس که از این دوازه عبور کند
قلب و روحش ماندگار در این دنیا می شود.
دوست دارم هر کسی را می توانم به این سو روانه کنم
ولی بر روی دروازه با لوحی طلایی نوشته شده
هیچ دعوتنامه ای برای آمدن به کسی داده نمی شود.
هر کس می خواهد وارد این قلمرو شود
باید از دل بخواهد و از خدا.

صدای آشنا

منتظر مسافرت به جایی دور بود
بار سفر را بسته بود
و منتظر اولین زنگ.
به او گفته شده بود برای مسابقات کامپیوتر
باید به فرانسه بروی.
زنگ تلفن به صدا درآمد
به او گفت باید برای ساعت 12
به فرودگاه بروی.
هر چه می توانست و می خواست را
دوباره در ذهنش مرور کرد.
همه چیز بود
ولی دید چیزی را کم دارد.
هر چقدر فکر کرد
جای خالی چیزی را حس می کرد
ولی نمی دانست، آن چیست؟
یکدفعه زنگ تلفن به صدا درآمد
صدای یک زن آشنا
پسرم برو به سلامت
دعای خیرم همیشه با توست
پسر کلی آرامش گرفت
و با شادی گوشی را گذاشت
و دیگر چیزی کم نداشت.
ناگهان تلنگری در ذهنش خورد
این صدای مادرم بود!
مادرم که چند سالی است
از این دنیا رفته است...

وقت

چند شبه ساعت حدوداً 23:30
می رسم خونه
انقدر خسته ام که نمیام پای اینترنت
فقط خواستم بگم کمبود وقته
وگرنه خیلی دوست دارم بنویسم
امیدوار باشید
چون امید وجود دارد

نوشته

هياهو بود و شلوغي
آنقدر سرسره شهر،‌ كل جمعيت را به اين سو روانه كرده بود
كه شلوغي نميذاشت صدا به صدا برسه
داخل زيرگذر حاجي صالح كه وارد شديم
رنگ‌ها،‌برق ها و صداهاي مختلفي از نظر عبور مي كرد
گوشه اي نظرم را گرفت
كودكي ديدم با لباس سبز
جعبه اي مشكي رنگ دستش بود
و گويي دوان دوان و لي لي كنان
آن جعبه را داشت به سمتي مي برد
او را دنبال كردم تا به كوچه باريكي رسيد
پيرزني بر روي ويلچر نشسته بود و انتظار آن كودك را مي كشيد
كودك جعبه را به پيرزن داد و با لبخندي كه بر لبانش بود
از او خداحافظي كرد و رفت
آن زن پير با همان دستان لرزان جعبه را بازكرد
داخل جعبه يك قاصدك آبي رنگ بود
با يك برگ قديمي
كه بر روي آن با خط سبز نوشته شده بود
« منتظرم باش به سراغت مي آيم».

بستنی

در کنار مغازه بستنی فروشی
در انتظار آمدن دوستش بود
در دستش مشمبایی بود که داخلش چند بستنی بود
در آن هنگام کودکی با ظاهری کثیف و پیراهنی کهنه و پاره
به سمت بستنی فروش آمد و یک بستنی خرید
چند قدم آن ورتر دوستانش با همان ظاهر منتظر پسر بچه بودند.
او بستنی را آورد و همه حریصانه به سمت بستنی هجوم آوردند
به حدی کش و قوس ها بالا گرفت
که بستنی از دستش افتاد
آن قدر این صحنه برای دنیای کودکانه آنها غمگین کننده بود که
همه زانوی غم بغل کرده
و شروع کردن به گریه کردن.
آن مرد، متأثر از گریه های کودکانه .
بستنی های داخل مشمبا را درآورد و
یه تک تک بچه ها یک بستنی داد
و آنها شاد و خوشحال از این که هر کدام یک بستنی دارند
بچه ها شــــــــــاد و آن مرد شــــــــــاد و خدا شــــــــــاد

ردپا


هنوز هم آسمان آنجا سپید بود
و مسیر من برفی.
لنگ لنگان در این جاده سپید
به دنبال ردپایی می گشتم
از نوع سپید.
ردپایی که شاید
قرن ها از آن سو گذشته بود
و هزاران دانه برف بر روی آن گسترده.
برای جستجوی آن رد سپید
تنها آدرسی که داشتم
و هنوز از یادم نبرده ام
همین امیدی است
که به وسعت تمام دانه های برف
بر روی دلم نشسته است.

کتابک آرزو

شباهنگام بود
نور ماه
بر خورشید درونم نشست.
بر روی تابی در باغ گلسرخ نشسته بودم
و ستاره های آسمان را
که خاموش و روشن می شدند
می نگریستم.
کتابکی داستانی
از خاطرات خورشید
بر دستانم لم داده بود.
به نظاره آن مشغول بودم .
خوشحال بودم از این که
کتابک آرزوهایی را در دست دارم
که صاحب آن آرزوی صبح شدن
و ادامه دادن
چنین خاطراتی
در سپیده های مختلف را دارد.

دست پرنده بی گناه



پرنده ای دیدم
در کنار قفس نشسته بود
می دانست درون قفس
دیگر اجازه ندارد
بالهایش را باز کند
و در حال پرواز
نسیم های مختلف بادها را
بر روی صورتش احساس کند.
می دانست دیگر به سوی ستاره ها
نمی تواند پرواز کند
و آن ها را عاشقانه
در آغوش بگیرد.
می دانست دیگر
مرور فصل ها برایش
تغییرات ایجاد نمی کند.
می دانست که باران دیگر
بر روی پرهایش نمی نشیند
و او را خیس و نمناک نمی کند
در همین حال بود که صاحب قفس آمد
دو قدم مانده بود که صاحب قفس به او برسد
قلب پرنده تاب تاب می زد و
کل بدنش در حال لرزیدن
انگار پشیمان شده بود.
در همان لحظه مردی
با دستانی روشن و جامعی سپید
او را بلند کرد و از پنجره به سمت زندگی پرواز داد.
اشک بر روی چشمان پرنده
مانند شبنم های نشسته بر روی برگ ها جاری بود
و با این قطرات
هر لحظه شکر این آزادی را می کرد
حالا هر روز آن پرنده به کنار آن پنجره می رود
تا آن مرد سپید پوش را ببیند
و از خاطرات آزادی دوباره برایش بگوید
ولی افسوس از یک دیدار.

کلمات اسرار آمیز 4

جایی که
برای کرم ابریشم
پایان دنیاست
پروانه ای متولد می شود

از جنسي ديگر

هوا درون خانه افكارم
مانند بادهاي موسمي در حركت است
ذراتش بر روي هر سلول برخورد مي كند
بايد با ماركوپولويي از جنس زمان
روبرو شوم،
و با حقيقت‌هاي دور و نزديك
به سراغش روم
چه خوب است؛
جرقه هايي براي
بيرون آمدن از حال سكون
در حال برخورد است

تیتر با شما...

کلمه اسرار آمیز 4

زیباترین حکمت دوستی
به یاد هم بودن است
نه در کنار هم بودن.

امید

بر روی خطکشی های جاده انتظار
در حال قدم زدن هستم.
در امتداد جاده
بر ستونهای محکم استوار
چراغهایی سبز و گاهی زرد
در حال چشمک زدن هستند
که این رنگها به من می گوید
باید به جلو روی
یا از مسیری دیگر حرکت کنی
و مرا اینگونه راهنمایی می کنند.

یه پایین نگاهی می اندازم
خط کشی های جاده
در حال کمرنگ شدن هستند
و این احساس را به من می دهد که
به انتهای جاده رسیده ام.

ولی کمی جلوتر
خطی پر رنگ تر که جلوه اش از
خط قبلی پر رنگ تر است
نمایان می شود که
مرا به ادامه دادن مسیر
امیدوارتر می کند.

کلمات اسرار آمیز 3

تو زندگی 2 نفر باش :
یکی برای خودت
یکی برای دیگران
برای خودت زندگی کن
برای دیگری زندگی باش . . .

نور

سپیده دم
در خیابانی پهن و طولانی که
درختان سرو بزرگی، در کل فضای بیرونی خیابان رویش کرده اند
قدم می زدم
آهوی شمالی و اسب تک شاخ را دیدم
که در کنار قصری سپید ایستاده اند
بلبل سینه سرخ و گلهای بهاری را دیدم
که آن اطراف را خوش صدا و خوشبو کرده اند
چند قدم جلوتر نوری از اعماق بیرون آمده و به آسمانها رفته
به سمتش می روم
گویی حاشیه های تزئینی بسم الله که در قرآن نگارش شده
دور این نور را احاطه کرده و حول این نور در چرخش است
می دانم منشا این نور از زمین نیست و از آسمان نیامده
منشا این نور از جایی فراتر آمده از...

مسافربر اعماق


امشب محیط مسافربر اعماق
آنقدر نورانی بود که
نگار گر امواجم را درآوردم
و تصویری از دریای بیکران پرتوها گرفتم.
من بودم و
دیر وقتی و
تنهایی یک مامور.
او نیز چون من.
با نگارگرهای چشمی؛ هدیه خالق.
قدم زنان، به آرامی محیط را می نگریست
و تابش خارق العاده نورها را.